تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

سیمور عکاس است. و زن مدل عکاسی سیمور. سیمور اسم زن را یادش نمی آید ولی یادش هست که انحنهای سینه ای زن سایه می انداخت روی شکمش. هرچقدر هم که با نور ور می رفت باز بی فایده بود. سینه های زن همیشه به جایی سایه می انداخت. سیمور و من روی لبه سیمانی اسکله هاوانا نشسته ایم . اتوبوس ساعت هفت را از دست داده ایم و منتظر اتوبوس ساعت هشت هستیم.

- پیدایش نکردی؟

- نه . اسمش را یادم نمی آید. چهار سال پیش بود. 

- عکس را نشانشان که می دهم . بجای صورتش سینه هایش را نگاه می کنند. حتی زنها. و می گویند. نه نمی شناسیمش. 

- حالا چرا دنبالش می گردی

- عکس جایزه برده. صد هزار دلار. فکر می کنم باید سهمش را به او بدهم.

عکس را دوباره نگاه می کنم. عکس زنی است که به مجسمه خوزه تکیه داده است. دامن کوتاه جین تنش است. و بالاتنه اش برهنه است. سیگار می کشد.

- چرا جایزه برد؟

- نمی دانم. داور ها عاشق این مزخرفات هستند. فقر و زن و این چیزها.

سیمور  سیگارش را روشن می کند. سایه سینه های من هم روی آب موج می زند.

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1387ساعت 13:40  توسط پیاده  | 

 

۱. کلمات جدید از خودم صادر می کنم. نا داستان. داستانک. داستانواره. رفته بودم جلسه ای در باب "هنر و هنرمند ایرانی" و " هنر نزد ایرانیان است و بس" و  " باقی خرند " . " کوروش پاشو یک چیزی به این عوضی ها بگو " خانم مجری با جلیقه ترمه و کیف لویی ویتون می گفتن که : " من اینک شعر گوی جوان را به صحته دعوت می کنم ."  مجری جگرت را بخورم آیا این شعر گو همان شاعر است. حالا تو "گو" چپاندی ته اش عرب ها را ناکار کردی یا به فردوسی حال دادی؟

۲. دو هزار سال هنر و فرهنگ ایرانی :

جشنواره X فرصت دوباره ای است برای اندیشیدن به ایرانی بودن ما. به اینکه در چنین جهان آشفته و بی شکل و انباشته از مردمان گوناگون، جایگاه و معنای ما چیست و از کجا می آید....

اما اینکه اینها را می دانیم و جایگاه مان را میشناسیم کافی نیست. برعهده تک تک ایرانیان است که در همه زمینه ها و تخصص ها و مرتبت هایشان، خود ِ حقیقی شان را بشناسند و به دیگران بشناسانند

(باور بفرمایید متن بالا منبع دارد.نوشته همسر یک هنرمند است.  من تخم ندارم که منبعش را ذکر کنم یا لینک بدهم. جر می دهند مرا. کاش فقط جر بدهند اینجا به منتقد زن می گویند " جنده "  )کار ما ایرانیان خارج از ایران این است که دایمن بگوییم " هنر نزد ایرانیان است  و بس " و " ما عرب نیستیم " و " ایران هیچ اینجور که شما فکر می کنید نیست " . گاهی از بین پشمهای سینه مان سمبلی بیرون می اوریم هجده عیار و می گوییم : " ما زاردستی هستیم. مسلمان کجا بود " . ما هنر را اختراع کرده ایم ولی بعدن بلد نبودیم از ان استفاده کنیم دادیم خارجی ها حالش را ببرند. مثل الکل. داخل ایران هم که بی رقیبیم . کسی می گفت : " سینمای آزادی بزرگترین سینمای آسیا است " . قطعن همینطوز است! خیلی از ما اینجا آویزان تخمهای مستحکم" سعدی" و " فردوسی " و " کوروش " هستیم. کتاب نمی خوانیم و فیلم نمی بینیم. گوش نمی دهیم. و هنوز فکر می کنم . "نزد ماست "  

۳. همینجوری دلم خواست که دو روز در میان چیزی بنویسم. خزعبل. غیبت. کنایه . حتی برای شما دوست عزیز. دلم خواست  .ببینم این تعهد را تا کجا نگاه می دارم ٬ این من پیمان شکن .

۴. من الان کانادایی هستم. من یک کانادیی خوشحال هستم. من به ملکه و سمور آبی ارادت دارم. ( پذیرای همه فحشهای شما هم هستم . مانند " تو که آنور رفتی خفه شو " )

۵. بعضی از کتابها خیلی بد هستند. و بد بودنشان آنقدر بد نیست که اینکه همه فکر می کنند خوب است بد است. مثل موسیقی برخی آقایان ساختار شکن. بدبخت خودش آنقدر ادعایی نداشت تا اینکه کلی الیت ریختند سرش و گفتند. : تو خودت حواست نیست . تو خدایی . تو شکستی . تو درهم شکستی. تو در دهان موسیقی سنتی زدی " . در جایی که مال الیت است چای می خوردم و آقایی می خواست مرا قانع کند که باید از فلان عربده سرای خارج نواز خوشم بیاید چون ما الیت ها .. گفتم : " من الیت نیستم. اصلن الیت چه کسانی هستند؟. " ( این را از روی تواضع نگفتم. ) گفت : " الیت ها کتاب خوب گوش می دهند. فیلم سنگین می بینند. در مراسم خاکسپاری شاملو شرکت می کنند. "

۶.  جوان به من گفت : " از نازلی سبیل طلا دستور نگیر برای نوشته هایت. شکل خودت بنویس. دوست عزیز حقیقت این است که این نازلی من و چند دختر ساده و ناز ایرانی دیگر را خریده است. شبها زنگ می زند و می گوید : " آیدا. از کس بنویس" بعد من گریه می کنم . " نه نازلی. نه. خواهش می کنم. من منزلتم اجازه نمی دهد. " نازلی : " خفه شو. مثل اینکه یادت رفته ازت سفته دارم. از کون بنویس" من : " سبیل جان. به آبروی من فکر کن. به جایگاه زن ایرانی . به شان من" سبیل : " گفتم ازکس بنویس. بوووووووووووق. " جالا شما اگز پول دارید مبلغ ده هزار دلار به حساب " قلم به یغما رفته گان ایران زمین" واریز کنید و من را از دست سبیل برهانید. تا من دوباره شروع کنم از " عشق" بنویسم. و از بوسه های ریز ریزم در تاریکی سینما عصر جدید. و تنهاییم. و اشکهایم که می چکند از زیر چانه به میان سینه ام.

۷. در کل خوبم. و دارم به عکس توکا و پارچ می خندم. من یک لباس سفارش داده ام که روی آستینهایش پارچ دوزی کرده اند. کلن می خواهم فاصله ام را با همه حفظ کنم. و ایده پارچ را دوست داشتم. حتی شاید برای اثبات منزلتم از " کلمن " بجای پارچ استفاده کنم. 

 ۸. یک آدم جدی  چانه دالتونی دو ساعت وقت عزیز من را گرفته و از من سوال می کند . " وبلاگ چه به شما می دهد. "  من از دست این مهندسها کجا بروم. البته جواب من را جویا نبود. خودش جوابی داشت و دایم تکرارش می کرد تا من هم تکرارش کنم. آخرش گفتم : " برو از حسین پپرس. باباش اونه "

 

 

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1387ساعت 15:31  توسط پیاده  | 

 

۱. با هم روی مبل نشسته بودیم. از دبستان با هم دوست هستیم. بیست سال. گفتم : " خسته شدم. باور کن. اگر شهامتش را داشتم نا حالا خودم را کشته بودم. دیگر نمی توانم. کاش می توانستم" گریه می کردم و او در کیفش دنبال دستمال می گشت. اسلحه را رو به صورتم گرفت و گفت : " دوست  واقعی برای همین مواقع است "

مرحوم آیدا الف.

۲. مرد بعد از هفت سال من را دید. در رستورانی کنار اقیانوس. هفت سال پیش عاشق هم بودیم. بعد از یکساعت دستم را گرفت و گفت : " دختر تو اصلن عوض نشدی. چقدر خوشحالم " گفتم: " چرا شدم. چون دیگر اصلن از تو خوشم نمی آید "

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:46  توسط پیاده  | 

 

اداره گذرنامه بوی خاک می دهد. بوی سنگ مرمر بیمارستان که تا کمرکش دیوار بسیار بدرنگ بالا آمده است. سالن روشن است با نور مهتابی. و دریچه های که تو را به مسئولین مرتبط می کنند در ارتفاع یکمتری سطح زمین هستند. پس باید زانو بزنی و به مسئول بگویی : " سلام من یک ممنوع الخروجی  هستم"

سرباز علیمهربان شرفیابی داد می زند.

" ممنوع خروجیها اینطرف. ممنوع خروج کننده ها آنطرف. " 

" خانم مگه ممنوع خروجی نیستی اینطرف."

نفر دهم هستم در صف ممنوع الخروجیها. درصف ممنوع خروج کننده ها می بینمش. شوکترهنمون شکوه آبادی. قبلن دیده بودمش. در دانشگاه ام. تی. وی دانشجوی دکترای مهندسی دسته بندی آماری انسانی بود. نارنگی را به سمتش پرت میکنم.

علیمهربان : " خانم .. آروم باش. "

شوکترهنمون  بر می گردد. عینک دودی دسته طلایی زده است.

" سلام. منم . یادته ؟ "

" بله.. خوبی"

" عالی. آمدی زنت را ممنوع الخروج کنی؟"

" نه کار دارم"

" مگه زنت اهل نوسناواسکی نبود؟"

"فرقی نمی کنه الان پاسپورت ایرانی داره؟"

" بدبخت . الان کجاست ؟ "

" به تو چه "

رویش را بر می گرداند. بازهم نارنگی می زنم. آقای جلویی می گوید.

" با شماست دکتر ."

" می دانم مهندس. من کاری با هیچ زنی که در آن صف است  ندارم. "

حناب سرهنگ داد می زند .

" نمی شود برادر من . خودشان باید بیایند. شما نمی توانید بی وکالت نامه از طرف ایشان زنشان را ممنوع الخروج کنید . "

" فوت کرده اند. پدر زنم بوده اند. عمرشان را دادند به شما "

علی مهربان داد می زند.

" برای روح پدر زن صلوات "

ضلوات می فرستیم. داماد می گوید.

" این آخرین وصیت آن مرحوم بود. در مورد دخترش و زنش . دخترش را با شناسنامه خودم ممنوع الخروج میکنم. ولی مادر زنم. .."

" می فهمم آقا. باشه. علیمهربان فرم را بده جناب مهندس .  مهندش یادت باشه فوت ایشان را ثبت نکنی که این ممنوعی باطل می شه. "

" قربانتون بروم. نه ثبت نمی کنیم. مومیاییش کردیم. چون دفن نشده بهشت زهرا ثبتش نکرده . "

زن جلوی می گوید : " بازهم نارنگی داری "

" بفرمایید "

" خرداد ماهی نارنگی از کجا آوردی. "

" من از نیمکره جنوبی می آم. آنجا فصل نارنگیه. "

" شوهرت ممنوع الخروجت کرده . "

" اره "

" خودش تو نیمکره جنوبیه "

" نه خودش فضاست. دانشمند حشره شناسی مریخی "

" پس کارت گیره. کو تا از فضا بیاد. حالا چرا برگشتی ؟ "

" مادرم مریض بود.  "

علیمهربان صدایم می زند.

" تو برو صف سوم . شوهرت از فضا نامه داده از تبصره فضانوردان دور از وطن استفاده کرده و تورا می کشند. "

می روم ته صف سوم. به همین سادگی.

پینوشت : قطعن واقعی نیست. سوال نکنید لطفن.


 

زن : عزیزم نویسنده محترم... آیا مجبورید همه ی کامنت ها (از جمله آذر محبتی) را بگذارید؟ آیا قدر و منرلت شما را خدشه دار نمیسازد؟

میترا :دوست عزیزم جواب نظر "زن" را ندادی. این سوال من هم هست. لگر نمی خواهی در وبلاگ بگویی میتوانی برایم میل کنی یا کامنت بگذاری.
به عنوان کسی که بسیار نوشته هایت را دوست دارم اما دلیل این نوع کلمنت ها را نمی فهمم.
ممنون


این فقط یک جواب کوتاه است :

زن و میترای عزیز من منزلت ندارم. قدر هم همینطور. من قدر و منزلت و  نجابت و بکارت و بهشت زیر پایم و سایه بالا سرم و وقارم  را با آزادی و لباس رکابی و پوشیدن و بوسیده شدن و رقص و عاشق شدن و مستی  تاخت زدم. ببخشید اگر جوابم دلسردتان می کند. من به قدر و منزلت معتقد نیستم. این عنوانین را به من ( می گویم من که نسخه نپیچیده باشم ) عطا کرده بودند ( بی آنکه درخواست کرده باشم ) تا بدان وسیله من را از باقی دنیا محروم کنم. زن بلند نمی خندند. زن در خیابان بستنی نمی خورد. زن با پای باز نمی نشیند. زن نیاز جنسی ندارد. زن نیاز جنسی را با عشق طلب می کند. زن صبور است. زن نجیب است. من همه اینها را دارم. فلذا منزلت و قدر به کار من نمی آید.  

من نظراتی را که به کسی توهین مستقیم نکند پاک نمی کنم. نظر است دیگر. چیزی در نوشته من یا فضای وبلاگ من "آذر" را به یاد این حرفها انداخته است. یا شاید حس کرده است این جا جایی است که می تواند این ها را بنویسد.

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:53  توسط پیاده  | 

 

توضیح عنوان : به تعریف کتی عکس شومبولی عکسی است که از فرزندان ذکور زیر چهار سال بصورن کون برهنه گرفته می شود. نمایش آلت در عکس الزامیست.

پسر خاله مادرم ٬ کمال ٬ چای می خورد. از اوضاع خراب اقتصاد می گوید. از اینکه ده سال آزگار میانگین سالی دو میلیون پول مدرسه غیر انتفایی داده و پسرش  ریده است به کنکور. بالای سرش عکس شومبولی کمال را آویخته اند. تجسم بفرمایید. کمال بزرگ زیر شومبول سیاه سفید کمال کوچک چای می نوشد. و من خیره به شومبول مانده ام. کمال عکس ٬شومبول را کشیده است ُ بیرحمانه. با دست راست. تخمهایش هم بزرگ است. به نسبت جثه اش. کمال ناراضی هم به نظر تخمهای آویزانی دارد. از کناره های درز خشتک شلوار سبزرنگش تخمها به طرفین سریده اند.   

در عکس پسر عموهایم روی تخت فنری خوابیده اند. از ۴ ماهه تا دو ساله. شومبول ها رو به آسمان. همه دوربین را نگاه می کنند و می خندند. زن پسر عموبم هم می خندد و می گوید : " وای امیر ٬ چرا اینجوری کشیدیش " در دلم می گویم : " مردی الان هم بگو بندازه بیرون ٬ بکشه ٬همه بخندیم. "

من شومبول هم ندارم فلذا عکسش را هم ندارم. عکس نانازی هم ندارم. بین دوستانم کسی را نمی شناسم که داشته باشد . از لحاظ فرهنگی هم طبیعی است که ما نباید عکس شومبولی داشته باشیم. اگر عکس نانازی موجود بود خدا می داند الان از کدام وبسایت یا میدان تهران سر در آورده بود. بشتابید " عکس کس نو نهال میش آبادی. دو تومن " . عکس را باز کنید می بینید نو نهال یک ساله روی ملافه زرافه دار به شما لبخند می زند. ایران که بودم دوستی چشم سبز برایم توضیح داد که مشکلات زنان خیلی فراتر از سنگسار و حق طلاق و حق مسکن و دیه و حق  ورود و خروج آزادانه از کشور و ... این چیز های پیش پا افتاده و مسخره است. دوست عزیز من خیلی فکر کردم. حق با شماست. فکر کنم مشکل اصلی و ریشه دار نداشتن عکس شومبولی است. به امید اینکه روزی هر زن ایرانی یکدانه اش را به دیوار اتاقش بیاویزد. و بعد زیرش  با افتخار چای بخورد.

پینوشت : نام صاحب عکس کس به علت همنامی با یک خانم تغییر کرد. نونهال میش آبادی عزیز اگر اینحا را میخوانی به من فحش بده من اسمت را تفییر بدهم.

 

 

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:48  توسط پیاده  | 


با احترام برای یک دوست سایه ای

آسانسور بین طبقه هفدهم و هجدهم ایستاد. ناگهان دو طبقه سقوط کرد .ایستاد. مجموعه ای از صداهای فریاد و شیون از کنار گوشمان گذشت. مانند صداهایی که وقتی پایین ترن هوایی ایستاده اید می شونید.
" ییییی اا آآآ وووو ی ی ی " .
بعد صدای خرد شدن آهن و شکستن استخوانها . مانند صدایی که موقعی که در آنطرف بزرگراه تصادف می شود می شنوید.
" قروووووووششش چچچ چچ خخخ تتت ججج جج ققق آییییی چق چق "

زن دستهایش را به دیواره گرفته بود و جیغ می زد. " غلط کردم . خدایا " می لرزیدم. زانو هایم خم شده بود. گفتم : " آرام باش. تکان نخور". زن جیغ زد: " باورت می شود که من به طبقه بیستم می رفتم که خودم را پنجره پرت کنم پایین ؟ " چراغ طبقه بیستم هنوز روشن بود.


پاورقی :
1. این داستان سه صفحه بلند تر است. همین.
2. اگر از من بپرسند : " از فواید وبلاگ بگو ؟ " خواهم گفت :
الف. .....
ب. ....
ج. دیدن توکا نیستانی
د. ....
.....


+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1387ساعت 2:22  توسط پیاده  | 


مادرم پاره ای از صفحه ترحیم روزنامه همشهری را برایم فرستاده است. " .. مرگ نا بهنگام جوان ناکام مراد معینی را به اطلاع دوستان و آشنایان می رساند.." . عکس مراد هم هست. با دوازده سال پیش که دیدمش فرقی نکرده است. مادرم دور اسم مراد را دایره قرمز کشیده است و زیرش نوشته است. " دیدی خوب کردم نگذاشتم زنش بشوی .. از اول معلوم بود مردنی است".


+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1387ساعت 10:11  توسط پیاده  | 

 

۱. غافل نشوید که هر مرگی می تواند نوشته قبلی را کاملتر کند. حتی زنده های مرده در ذهن من هم به نوشته اضافه خواهدن شد. مثل شما که هستی ولی انگارسالهاست که نیستی.

۲. همکارم کف دستانش حرارت تولید می کند. دستهایش را جلوی صورتم تکان می دهد و من عرق می کنم. همکارم می گوید بعد از عید پاک اینجور شده است. مجبورش می کنم لیوان قهوه مرا ده دقیقه نگاه دارد تا قهوه ام سرد نشود. همکارم می گوید :" دور سرش هم درد می کند. گزگز می کند." می گویم : " یائسه شدی ؟ هورمون شروع کن." می گوید : " تو جدن هیچی نمی فهمی . "

۳. آقای تشک فروش اصرار دارد که : " بخواب روش.. امتحانش کن .. غلت برن . " روی تشک دراز می کشم. به مهتابی سقف نگاه می کنم. من طاقباز راحت نیستم. دمر می خوابم. تشک بوی عرق پس کله و نایلون بسته بندی و خاک می دهد. می گوید : " برای دمر خوابیدن تشک های بهتری داریم . " می گویم : " من آدم دمدمی هستم. گاهی دمر و گاهی طاقباز . همه اش را می خرم "

۴. نوشته های من همه دروغ است. من خودم را به شدت تکذیب می کنم.

۵.  در من " شاعری " زندگی می کند. همنام من است. آیدا. شاعر درون من عاشق است. برای معشوقش شبها و گاهی صبحها شعر می سراید. شاعر من از جر و بحث متنفر است. شاعر معتقد است حاملگی بهترین رخداد طبیعت است. او شعر هایش را در دفتر نارنجی و آبی می نویسد. او قدر من قدرتمند نیست. به دنیای بی جنگ ابراز علاقه می کند و حتی باور هم دارد. دوست دارد برود و در جنگل و دشت زندگی کند. سیاست و پول حوصله اش را سر می برد. موسیقی را خیلی دوست دارد. بدور از چشم من کتاب شعر به مستراح می برد و می خواند. گویا اشک هم می ریزد. من شاعرم را قورت داده ام. نوشته هایش را منتشر نمی کنم. وقتی مست نیستم نمی گذارم حرف بزند. من بجای شاعرم بلند و بذله گو حرف می زنم. شاعر من این روزها بازار ندارد و دنیا برایش خطرناک است. شاعرم نوشته هایش لوس بهنظر می اید. قلم قوی ندارد. دیشب در دفترش نوشت : " آنقدر باورت دارم که وقتی می گویی باران خیس می شوم " . با هم با توافق زندگی می کیم. گاهی ولی می خواهد بیرون بیاید. امروز از آن روزهاست که دلش می خواهد به کسی که هر دو دوستش داریم بگوید : " ..."

 

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:4  توسط پیاده  | 

(۴)

مادرم می گفت جای پاهایت بر قیر داغ پشت بام مرداد ماه خانه شان حک شد. خانه را با ردپای تو فروختند. خودت را آتش زدی. با نفت. گویا دیده بودنت که به پسری نامه می دهی. نفت را ریختی رو خودت و دویدی. دور پشت بام. شنیدم که از دهانت کف و آب سبز رتگ چکیده بود روی صورتت. هفده سالت بود. صدیق جان می گفت سینه هایت آنقدر سوخته بودند که هیچ نمانده بوده جز دو حفره و بوی تند چربی سوخته. و سیاه شده بودی سیاه. رهگذری به مادرم گفت که تو را دیده است مشتعل که روی بام می دویدی. آقاخان که خاموشت کرده .دستهایش سوخته بود. مشعل شده بودی خاله مهتاب. پانزده ساله بودم که جلوی مادر بزرگم لباس عوض می کردم. گفت بپوشان. سینه هایم را می گفت. گویا شبیه سینه های تو اند. همانها که سوختند. و صورت برادرم گویا شیه صورت تو. و هیچ از تو نماند جز جای پاهایت که بر قیر نرم پشت بام حک شد. و دستهای سوخته آقا خان. گفتند زهره ات ترکیده. همان آب سبز را می گفتند. مادرم ده ماه از تو بزرگتر بوده. هنوز خوابت را می بیند. عکسهایت را نگاه می کند. می گوید : " مهتاب را ترس سوزاند. ترس مسخره". مادرم بعد از تو هفت سال دوست پسر داشت. مادرم خودش را نسوزاند. همه دیدند. همه سوختند. مادر بزرگم این سالهای آخر که چیزی را به خاطر نمی اورد مرا مهتاب صدا می کرد. گویا من به تو شبیه هستم. به تو مهتاب سینه سوخته.

(۳)

پسر مریم دو تا سر داشت. سرش شکل کاسه تار بود. در سر کوچک مغز بود و سر دوم چشم و گوش و بینی. هر دو سر مو داشتند. کم. اسمش کامیار بود. مرد. مریم جوری رفتار می گرد که انگار همه چیز درست است. سر دوم را با دست نگاه می داشت که سر اول شیر بمکد. سر دوم را نوازش می کرد تا سر اول کیف کند و چشمهایش را ببند. می گفت : " سر کامیار کمی بزرگ بود نمی شد طبیعی زاییدش . من نمی خواستم سزارین بشم . برای مادر و نوزاد هر دو ضرر داره"

کامیار دو سر شش ماه زندگی کرد. این آخری ها من هم دیگر سر دومش را نمی دیدم. یعنی یادم می رفت . مو در آورده بود. سر دوم شده بود شکل یک غده بزرگ و سیاه که از پشت به سر کامیار چسبیده است. فکر کنم سر اول خالی بود. شاید هم تویش هوا می پیچید و صدا می داد. کامیار هیچوقت نمی خندید. شیر می خورد و می خوابید. گاهی تو خواب آه میکشید. چشمهایش هم بالای سرش بود. انگار که بجای روبرو آسمان را نگاه می کرد. مریم گفت : " سرما خورد. مرد. دکتر های خر دیر تشخیص دادند. " گریه هم می کرد. کامیار را با هر دو سرش دفن کردند.

(۲)

سیانور خوردی. با سن ایچ . روی کوه. طبیعی است که مرده باشی . سیانور کم و زیاد نمی خواهد. می کشد. من خودت را نمی شناختم . اسم و فامیلت را میدانستم چون هم کلاسی بودیم. و سبیلت را که سال یک و دو بود و سال سه نبود و سال چهار خودت هم نبودی.   چرا عاشق من شدی؟ عاشق که نه فکر کنم خاطزخواه شدی. یا شاید روز اول سال تحصیلی هفتاد و پنج ، تو و دو دوست دیگرت نشستید در اتاق و ما را تقسیم کردید. ما هم سه تا بودیم. یکی از ما شوهر و بچه دارد و ابروهای کمانی. دیگری شوهر دارد  و پوست سبزه. و من . من گویا به تو رسیدم. به تو که مرده ای یکشب ،روی کوه بخاطر خوردن سیانور بیت المال. آخر کلاس ریاضی یک صدایم کردی و گفتی : " مواظب رفتارت باش " . نمی توانم بگویم که " هیچوقت " آنگونه تحقیر نشده ام ، چون شده ام. .ولی آنروز برای حجم صبر هجده سالگیم زیادی حقیر شدم. دستم لرزید. من چه خبر داشتم از آن قرار تخمی تو و دوستانت در آن شب در اتاقتان در خوابگاه. گفتم : " بله ؟ " گفتی : " همان که شنیدی " کاش فحشت می دادم. ندادم. کودک بودم. از اسید می ترسیدم. ولی تو که اسید پاش نبودی. تو هم کودک بودی. سیانور را لاید حل کردی. به آسمان نگاه کردی و سر کشیدی. می سوزاند نه؟ به خودت هم پیچیدی؟ تو تنها کسی بودی که می دانستی من زیر برگه انتخاب واحدم را خودم امضا کردم. یادت هست که با خنده از زیر سبیلت تهدیدم کردی. حالا مرده ای. در خاک که می گذاشتنت گربه کردم. هر دو دوست دیگرت بودند. دوستان من  هم که در خیال سهم آنها بودند ، بودند.گریه می کردم و همزمان  حس می کردم  سبک ترم. حالا کسی نمی داند که زیر برگه را خودم امضا کرده ام. دیگر لازم نیست مواظب رفتارم باشم. کسی که در خیال من اسید می پاشید  سیانور خورد. زیر نور ماه. و زیر دکل دفنش کردند. دوستانم را نمی دانم که چه شدند.

(۱) 

شما که مردید قدتان بلند بود. این را سیمین می گفت. وصیت هم کرده بودید که در قبرستانی در قم دفن شوید . سیمین از شما متنفر بود. برخی از تنفر ها مرده و زنده  نمی شناسند. شما در قبر گویا جا نمی شدید و گورکن گویا یواشکی آن پایین با بیل روی پاهای بلند و خوشتراش شما زده است و هر دو پا را قلم کرده است و در گور جا شده اید. سیمین چهارده ساله که نزدیکتر بوده از باقی به زمین ٬صدای خرد شدن پاهای شما را شنیده است. لذت برده است. گویا همانقدر که از صدای به اوج رسیدن مردی در آغوشت لذت می بری. سیمین می گفت از آن لذت هنوز هم شرمنده است. همانقدر که از هم آغوشی با مردی شرمنده می شود.

شما جده من هستید خانم منیرالسلطنه. جده من هستید اگر مادر بزرگم زیر آبی نرفته باشد و من واقعن نوه آقاخان باشم. گویا گنجه کفش بزرگی داشتید. به روایت مادرم. شوهر هم کم نکردید. همه درباری و ارتشی. من از شما چند عکس دیده ام . با پیراهن فاخر. شانه های سفید. موهای سیاه.پاهایتان هم در عکس معلوم است. صاف و سفید. همان پاها که گورگن با بیل شکستشان . دایی بزرگ به شما می گوید " مادر قرمساقها" . عموهایش را می گوید و پدرش را. دایی کوچک با افتخار عکس شما و باقی قرمساقها را قاب کرده  و به دیوار زده است. سیمین و سوسن به شما می گویند لکاته گور به گور. گویا سیمین را به زور شوهر داده بودید. سیمین بعد مرگ پدر و شوهر کردن مادر ( شما جابه جا بخوانید- مادر اول شوهر کرد و پدر بعد مرد - تراژدی ) در خانه شما زندگی می کرد و شما گویا بزور شوهرش دادید.مادربزرگ به شدت به شما افتخار می کرد. به استقلال فکری تان. به خودخواهیتان. به لباس پوشیدنتان. به جسارتتان.مادرم همواره غصه گیس بلندش را می خورد که شما فرمودید برایش کوتاه کردند. من نظری ندارم. فقط گاهی به گنجه کفش شما حسادت می کنم. منیر جان خوشحالم که بسیار کوتاهترم از شما و در قبر که چه عرض کنم در گلدان هم جا می شوم. همین.

 

 

+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:58  توسط پیاده  | 

 

۱. کلیدی هست در "رایانه رو لنگی " من که کار نمی کند. فکر کنم معادل فارسیش "فضا بنداز " باشد. فلذا هر چه من می نویسم ٬ بهم چسبیده می شود مانند این عبارت ها که می نویسند روی آفتابگیر های تی بی تی یا گلگیر کامیون " نمیتونیبخونیشنخونش " *. از رایانه شرکت هم نمی شود دل سیر استفاده کرد.

۲. آبحیزیون مهمان ما بودند برای کنسرتشان در شهر تورنتو. خوشی گذشت مبسوط.

۳. بحث از " ک-س" نوشتن یا ننوشتن شدیدن داغ است. من نان به نرخ روز خور هم نشسته ام ببینم کدام جناح پیروز می شود که آنجور بنویسم. البته بنا به دلایلی که یکی از نظر دهندگان وبلاگ سبیل طلا آورده است " یکی از دلایل شکست اصلاحات " از "ک-س" نوشتن نازلی و صنم بود. امیدوارم که اصلاحات پیروز شود و نازلی و صنم هم اصلاح شوند.  ولی هرکس پیروز بشود ما که طرفدار "ک-س " نویسان هستیم و پشت همین تریبون فرضی اعلام می کنیم : " من در داستانهایم از کلماتی استفاده می کنم که از مغزم می گذرند . همین " و "ک-س" و " ک-ی-ر" هم مستثنا نیستند. من طرفدار آزاد نوشتن هستم . (عجالتن این موضع من را داشته باشید تا بعد )

۴. از سر کار بیشتر از این نمی شود نوشت. ولی "فضا بندازم " را داده ام برای تعمیر. بر می گردم . زود .

* نمی تونی بخونیش نخونش

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1387ساعت 10:5  توسط پیاده  |