تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

آدرس وبلاگم عوض شده است. عوض که نه فقط بلاگ فایش را حذف کرده ام. بسکه اینجا مشکلات داشت.  کلن که قیر نبود. گاهی هم قیف نبود. در هر حال بقول کامنت گذاران فله ای . به من سر بزنید. به روزم!

آدرس جدید :http://piaderou.com/

 

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1388ساعت 18:7  توسط پیاده  | 

 

داستان زیر به در کشوری به نام " زحل" رخ داده است. من صرفن داستان را از زحلی به فارسی ترجمه کرده ام.

روی تابلوی ورودی نوشته است " موسسه دولتی رستگاری  115 – تحث نظر دکتر خالصمنش رادروز"

پنج نفر در اتاق انتظار نشسته اند دو زن و سه مرد. منشی می گوید تشریف داشته باشید دکتر اتاق عمل هستند . کارشان که تمام شد صداتون می کنم. روی میز وسط هیچ مجله ای نیست. از منشی می پرسم : مجله ندارید؟ مجله زرد ؟ علمی؟ جدول؟

منشی : " مراجعین ما معمولن نیازی به مجله ندارند. "

زنی مسن  بی صدا گریه می کند و دختر جوان را به خودش می فشارد. دختر گریه نمی کند . به دیوار خیره شده است. روی دیوار عکسهای رنگی زن و مردان اعدام شده است. عکسی از دختری که گلوله خورده است و از چشمهایش خون بیرون زده است. عکسهای از مردان سیاه پوستی که دستهایشان قطع شده است. عکس آن راهب که خودش را آتش زده است. عکس از کشته شدگان یهودی در کوره ها. روی دیوار زیر عکسها نوشسته است : " اگر نمی توانید به راه خود زندگی کنید، حداقل روش مردن خود را تعیین کنید . "

من خبرنگار یک نشریه حقوق بشر هستم که برای تهیه گزارش به یکی از کشورهای خاورمیانه آمده ام. در بیست سال اخیر اولین بار است که به یک خبرنگار خارجی که به زبان این کشور مسلط است،  اجازه ورود به کشور را می دهند. موسسه رستگاری 115 یک موسسه دولتی است که تمام هزینه هایش را دولت تقبل می کند. در صفحه اول دفترچه راهنمای این موسسه عکسی از بچه لاک پشتهایی است که به سمت اقیانوس می روند. چند لاک پشت در جهت کمی زاویه دار تر از باقی لاک پشتها حرکت می کنند. یکی از لاکپشتهای منحرف را مرغ ماهیخواری با منقار به روی لاکش برگردانده و محتویات شکمش را بیرون کشیده است. زیر عکس به انگلیسی نوشته شده است .

“If you don’t fit you would die sooner or later anyway. So at least choose a painless way “

میر موسسه در گفتگوی تلفنی مان برایم توضیح داده است که هدف موسسه و موسسه های مشابه این است که کسانی را که با اکثریت جامعه هم خوانی ندارند را بدون هزینه و درد می کشد. اساسنامه موسسه بر پایه " تبعیت از اکثریت " است و اکثر مراجعین کسانی هستند که به هر دلیل تمایل یا توانایی تبعیت از اکثریت را ندارند.

از مردی که روبرویم نشته است می پرسم : " می شود بپرسم چرا مراجعه کرده اید؟ "

" نویسنده ام. چهارده تا از کتابهایم را یا چاپ نکرده اند یا بعد چاپ مستقیم خمیر کرده اند. کار دیگری بلد نیستم. بیست و اندی سال هم هست که مرزها را بسته اند. گذرنامه هایمان را هم که گرفته اند. فکر کردم شاید تناسخ راست باشد و در زندگی بعدی سگ بشوم. یا هر گهی جز همین که هستم. اگر هم راست نبود به تخمم. معذرت می خواهم. این را هم ضبط کردی؟"

من : " مهم نیت . پاکش می کنم"

خانم منشی می پرسد :  آقای گل ناله زاده چرا شماره تماس بستگان را درج نکردید؟

گل ناله زاده : کسی را ندارم. نسبتشان دور است. بهشان مربوط نیست.

خانم منشی : نویسنده هستید؟ مایلید که با قطعه هنرمندان هماهنگ کنم؟

گل ناله زاده : من اثر چاپ شده ندارم. کسی مرا نمی شناسد. همان پشت گاوداری برایم خوب است. یا هر قبرستونی که خالی بود.

زن مسن گریه می کند. مرد پرستار در را باز می کند.

مرد : " آقای روحباخته . عطا "

پسری جوان آرام می گوید . من هستم. و با مرد می رود. تلفن همراهش روی صندلی جا مانده است.

" خانم منشی به طور متوسط چند مراجعه کننده در روز دارید ؟ "

خانم منشی :  شعبه ما کوچک است. روزی دو یا سه تا . شعبه هایی که در زندان ها واقع شده اند خیلی سرشان شلوغ است.

من :  بیشتر مردها متقاضیان زن هستند یا مرد؟

خانم منشی : برابر . معمولن خانوادگی مراجعه می کنند. از وقتی حداقل سن مراجعه برای رستگاری انتخابی را به دوازده سال کاهش داده اند آمار مراجعین خانوادگی خیلی بالا رفته است. برای خانواده ها تسهیلاتی هم داریم. اگر خانواده سه نفره به بالا باشد  رستگارگران به منزل خانواده هم اعزام می شوند. یعنی رستگاری در محل انجام می شد . می دانید محیط خانه محیط مطلوب تری است. مخصوصن برای نوجوانان .

مرد در را باز می کند.

" خاموش. رخساره "  دختر جوان بلند می شود. گریه زن میانسال به هق هق تبدیل می شود . دختر مادرش را می بوسد. صدای گریه زن بلند تر می شود. دختر گریه نمی کند و می رود. زن دست دختر را گرفته است. دست دخترش را می بوسد. دختر دستش را آزاد می کند و می رود. زن می نشیند روی زمین. می خواهم بلندش کنم. کارت شهروند درجه دومی اش را به دستم می دهد و می گوید : " من دستم می لرزد. لطفن یک فرم برای من پر کنید. سریعتر لطفن. نمی خواهم برگردم خانه"

فرم را از منشی می گیرم و می نویسم. " منیر انسانزاده شریف " 

+ نوشته شده در  یازدهم شهریور 1388ساعت 23:13  توسط پیاده  | 

 

من خیلی کوچک بودم. ولی به خاطر دارم که عموی بزرگ همیشه می گفت : " خانم تاچر از صد تا مرد بدتر است " . خیلی ها هم حرفش را تایید می کردند. ظاهرن عموی من همیشه مارگارت تاچر را یک زن می دید. و توقع نداشت یک زن همان قدر سیاست مدار یا بقول خودش " کثیف " باشد که مردان! عموی من دوست داشت تاچر در عرصه سیاست مادری کند و وقتی می دید او هم مانند مردان فکر می کند می گفت که او حیلی "بدتر" است.  هیچوقت کسی به عموی من نگفت که " عمو جان. خانم تاچر وقتی سر کار است ار رحمش برای اخذ تصمیمات کشوری استفاده نمی کند. تاچر و مرکل و رایس زنانگیشان نقشی در ایفای پستشان ندارد. آنها مانند همه دیگر سیاستمداران تابع حزبشان ٬ منفعتشان یا حتی دیوانگیشان هستند.  " 

از دیروز که خبر کاندید بودن دو ( سه ) وزیر زن را در کابینه احمدی نژاد خواندم خوشحال شدم. نه برای اینکه این زنان قرار است کمکی به کسی بکنند. نه برای اینکه قرار است قانون را به نفع زنان عوض کنند ( که بسیار محتمل است که  بر عکس هم عمل کنند ) ولی این ها  کلمه " رجال سیاسی" از " مردانی که در راس حکومت قرار دارند " به " انسانهای که در راس حکومت قرار دارند" تغییر دادند. این تغییر در جمهوری اسلامی جدید است و برگشت پذیر هم نیست. دیگر نمی شود که در دولت های بعدی وزیری بدلیل " زن " بودن فاقد صلاحیت لازم تشحیص داده شود. در نظر من این یک گام است رو به جلو در راستای شایسته سالاری. یعنی انتخاب وزیر و وکیل  مناسب بدون در نظر گرفتن جنسیت . درست است که هنوز کیلومتر ها با شایسته سالاری فاصله داریم. ولی این گام هرچند که نه بخاطر ما که احتمالن از سر تزویر برداشته شده است ولی یک گام یزرگ است.

حالا چرا این همه داستان گفتم . چون امروز در اولین نظر این نوشته خواندم که " زنان را بوسیله زنان بهتر می شود سرکوب کرد " . فکر کنم دو ساعت با دو دوست عزیزم بحث و نامه نگاری داشتیم. یکی از آنها  معتقد بودند که " رنان متحجر " از " مردان متحجر " بدترند و چیزهای به ذهنشان می رسد که به مخیله مردان نمی رسد. دیگری می گفت : " این زنان از نردبان فعالین حقوق زنان بالا می روند و نردبان را روی سر آنها بر می گردانند"   در تمام سی سال گذشته از روی تخمین بالای نود درصد رجال ما مردان بوده اند. ما زنان کم سرکوب نشده ایم . " لایحه حمایت از خانواده " یا " بومی کردن جنسیتی دانشگاه ها "  یا " عدم اعطای بورس خارج از کشور به زنان مجرد " بوسیله مردان به مجلس برده شده٬ تصویب و یا اجرا شده است .

 این جنسیت "دولتمردان "  نیست که ما را سرکوب می کند. باور است. سیاست است. شک ندارم که این خانمها مانند باقی کابینه فکر می کنند. درهمان راستا قدم برخواهند داشت. قرار نیست تاجی به سر ما بزنند همانطور که باقی کابینه هم قرار نیست که بزنند. ولی من با این رویکرد به انتخاب شدنشان نگاه نمی کنم. از نظر من صرفن " برچسب " صندلیهای رزور شده برای مردان کنده می شود. من از واقعه خوشحالم. و می دانم که اگر بجای این سه نفر سه مرد هم می آمدند با این قوانین زن ستیز نصویب می شد همچنان که در سالهای گذشته شده است.

من قبول ندارم که یک زن می تواند بدتر از یک مرد باشد. یا بیشتر به زنان آسیب بزند. یا ابزاری بشود برای تخریب زنان. همه این کارها را مردان هم می توانند انجام بدهند. و کم هم انجام نداده اند. یک زن برابر یک مرد می تواند بد یا خوب ٬ متحجر یا نو اندیش باشد. و این جنسیت این خانمها نیست که به ما آسیب خواهد زد باور کل کابینه است. باور رییس جمهور است . و این خانمها بر پایه همان باور جلو خواهند رفت. من بر خلاف عمویم باور ندارم که " تاچر از صد تا مرد بدتر است"  تاچر هم به اندازه خودش بد است. به اندازه یک انسان!

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 21:46  توسط پیاده  | 

 

آرش سبحانی را جدا از یک دوست به عنوان یک هنرمند بسیار دوست دارم به این سوی چراغ نه بخاطر اینکه دوست طبال و دوست خودم است. برای اینکه بسیار خوب می بیند٬ خوب می خواند و از همه بهتر اینکه خوبتر بازگو می کند. دغدغه هایش را بسیار دوست دارم. و طنز آمیخته با حرصش هم همیشه برای من جای خود داشته است.

دیروز که نامه اش را خواندم خیلی خوشحال شدم که دیدم وبلاگی برای خودش دست و پا کرده است .  حالا بهتر از قبل می توانم جز ترانه هایش٬ مصاحبه هایش و مصاحبتی که سالی چند بار با آرش دارم٬ آنچه را که فکر می کند در وبلاگش بخوانم.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:58  توسط پیاده  | 

 

بدلیل شانس گه من "برد" ٬مدیر قسمت اجرایی و شکارچی معروف کوسه  باید صفحه پنجاه شش را باز کند و اولین جمله ای که بخواند این باشد :

" عزیزم این گردن بوقلمون من تا خرخره پره از یک مایع سفید و غلیظ و چسبناک . یا باید بکشمش بیرون یا اینکه سکته را زدم ."

" به درک "

" اما ما زن و شوهریم "

" تو بیش از حد بی ریختی"

" چی؟ تا بحال همچین چیزی نگفته بودی؟ "

" الان تصمیم گرفتم"

" عزیزم . کرم تا دم گوشهام زده بالا. باید یک کاری براش بکنم "

" هر کاری می کنی بدون من بکن .مرتیکه  تلمبه "

" باشه. گربه کجاست ؟"*

دیگر با صدای بلند نمی خواند. خوشحالم که بالاخره متوجه شد هر کتابی را بلند نباید قرائت کرد. آنهم در سالن غذاخوری شرکت. منتظر ایستاده تا ماشین شکلات اتوماتیک پر بشود و بتواند " تویکس "روزانه اش بخرد."  Two Twix or you'll miss" این شعار برد است. هر روز هم این شعر لوس را سه بار می گوید.  کتاب را روی میز می گذارد. می پرسد؟ چه کتاب عجیبی؟ فایده خواندن همچین کتابی چیست؟ من خانمم حیلی کتاب خوان است. ما یک زیر زمین کتاب داریم ولی کتابهای بدرد بخور می خواند. تاریخی؟ یا کتابهایی که بعدن به فیلم تبدیل شده اند. تو همه کلمات این کتاب را می فهمی؟

احتمالن امیدوار است که من نفهمم. یا فکر کنم منظور مرد داستان از " گردن بوقلمون" گردن بوقلمون است.

می گویم : " آره. اگر نفهمم هم حدس می زنم. حدس زدم خوب است. حقیقت این است که نصف حرفهای تو را هم حدس می زنم"

"ها ها.  کتاب خودت هم راجع به همین چیزهاست؟ "

فکر کند دوست دارد که بگویم بله کتاب من هم سراسر در مورد " گردن بوقلمون پر از خامه " است. ولی نمی گویم تا حرصش در بیاید. یک قارچ تپل را گوشه لپم می گذارم. قارج بازیگوش که سه ساعت با مرغ پخته شده است لیز می خورد. به بازی با قارچ و "برد " ادامه می دهم. بجای جواب دادن به دهانم اشاره می کنم که یعنی پر است. دوباره کتاب را بر می دارد. ورق می زند. شاید دلش می خواهد عکس هم داشته باشد. نمی دانم کجایش را می خواند که می خندد.

می پرسد : " آدم خل و چلی بوده ؟ نه؟ "

می گویم : " کارش عالیست"

می گوید : " ما بهترش را هم داریم"

از ما منظورش ساکنین آنگلوساکسون آمریکای شمالی است. گفتم که حدس زدنم عالیست.

" راستی برای بچه کتاب می خوانی ؟ الان دیگر گوشهایش می شنود. شوهرت . دوستت. پدر بچه براش ساز می زند"

می گویم : آره . همین کتاب را بلند می خوانم و او هم درامز می زند "

آه می کشد و می رود . فکر کنم نگران آینده آمریکای شمالیست. قارچ را گاز می زنم  و به ملکوت می روم. دفعه دیگر که از من سوال کند بجای انگشت اشاره با انگشت میانی به دهنم اشاره خواهم کرد. یعنی پر است.

 

* Pulp - Charles Bukowski

+ نوشته شده در  بیست و سوم مرداد 1388ساعت 8:56  توسط پیاده  | 

 

هرکدامشان نشانه ای از برادرم دارند. شماره سی و سه : بینی. شماره پنجاه و نه : ابرو. شماره شصت و یک : انگشتان . نود و چهار زخم کنار گوش را دارد. مرد وکیل در گوشم نجوا می کند : " از آنطرف آب جلاد-پلاستیک آورده اند، مرده های مردم را مثله می کند و دوباره سر هم می کند. می خواهند کسی ، کسی را شناسایی نکند. همه را می خواهند گمنام خاک کنند. در گیر جراحی بودند برای همین سی روز بعد خبرمان کردند. "

چشمان همه مردگان بسته است . سردم است. بوی سرد خانه آزارم می دهد. بوی خون، سرما و فلز. به شماره صد و سی چهار نگاه می کنم. کمی شبیه برادرم است. فکر می کنم برادرم چه شکلی بود. صورتش را بیاد نمی آورم. عکسش را در کیف پولم نگاه می کنم. شبیه نیستند. چشمهایش در عکس سیاه و سفید هم روشن هستند. به مرد می گویم : " چشمها ، چشمها را باز می کنیم و هر کدام که نگاه " آیدین " را داشت  را با خودمان می بریم. نگاه از همه چیز مهمتر است. " می گوید : " همه صد و پنجاه و شش تایشان را . " می گویم : " آره "

اولین کشو را می کشم. پلکهای پیرمرد را باز می کنم. چشمهایش هنوز قرمزند. از گاز فلقل. شاید هم از گریه. مرده شصت و پنجم زنی جوان است که چشمان برادرم را دارد. عسلی ، بزرگ و نا آرام. می گویم خودش است . چشمها را می بندم.

مرد مسئول می گوید : " نمی شود. گفتی برادرم. این که زن است. " دوازده میلیون تومان زیر میزی می دهیم تا خواهری را بجای برادرم تحویل بگیریم. خواهر و برادرم را در قبری دو طبقه در ارزانترین جای قبرستان چال می کنم. روی سنگ قبر نامی از کسی نمی برم . به جز نام خودم.

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:35  توسط پیاده  | 

 

سال اول دبیرستان که بودم معلم درس اجتماعی من را در مقابل همه کلاس بخاطر حجم زیاد " ابروهایم"  مسخره کرد. .وسط درس پرسیدن بی مقدمه گفت " بچه ها٬ احدیانی انگار دوتا سوسک چسبونده بالا چشمانش. ابرو از این بدتر نمی شه!" و نیمی از کلاس خندیدند.

آنروز این جمله برای پانزده سالگی ام خیلی سنگین بود ( امروز عین خیالم نیست . باور ندارید امتحان کنید! ). بغض را تا خانه نگاه داشتم. آمدم خانه. با چشمان خیس جریان را برای مادرم گفتم. هر دو در آشپزخانه نشسته بودیم. مادرم گوش می کرد و روی کاغذ خط می کشید.  مادرم گفت که به مدرسه می آید و با معلمم حرف می زند. گفت به منطقه هم زنگ می زند. و گفت اگر اخراجم نکنند می گذارد زیر ابرویم را هم تمییز کنم ( پانزده سال پیش ابرویت را اگر بر می داشتی می گفتند برو بشین خانه هر وقت در اومد بیا مدرسه ! الان چگونه است؟)

مادرم که از آشپزخانه رفت بیرون دیدم گوشه دفتر سر رسیدش که همیشه روی میز آشپزخانه باز بود و کارهای روزش را در آن می نوشت ٬ نوشته است : " کاش قورتت می دادم ". شاید مادرم آن لحظه حس کرده بود چقدر خطر و درد بیرون رحمش است که کنترلش از دست او خارج است و او حتی فکرش را هم نکرده است. همه وحشتش را با این یک جمله کنار دفتر سررسیدش نوشته بود.

گاهی درکش می کنم. این روزها می فهمم که بدن من عجب توانایی دارد برای محافظت این انسان که درون من است. از سرما. از گرما. از گرسنگی. از ضربه. از تحقیر. از استهزا. از سرخوردگی. از شنیدن دروغ. و وقتی بیرون بیاید چقدر عوامل زیادی لازم هستند که این ها را برایش فراهم کنند و عمرن که نتوانند.

 امروز که این عکسها را دیدم فکر کردم چقدر زیادند والدینی که هر روز دلشان می خواهد بچه هایشان را "قورت " بدهند. و یا اصلن نزایندشان .

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:29  توسط پیاده  | 

 

خیلی جاها دور گود نشستن و نظاره کردن خیلی سخت است. گاهی حس می کنی شاید سخت تر هم است. چیزی مثل عذاب وجدان گریبانت را می گیرد. اگر چای آرام از گلویت پایین می رود. اگر آفتاب گرم و لدت بخش است. اگر دریاچه آبیست. اگر مردی که کنار خیابان آهنگی را با گیتار می زند صدای دلنشینی دارد. دلت می خواهد چشمهایت را ببندی و فرار کنی. که نشنوی. دلت می خواهد کفش تنگ بپوشی که درد بکشی در هر قدمی که زیر آفتاب بر می داری. دلت می خواهد هیچ چیز شادت نکند . حتی ضربه های آرام بچه از درون و این حس عجیب که سالهاست که در انتظارش بوده ای.

دور گود جای بدیست. من یادم است که در زمان جنگ و بمب باران ما در پناهگاه می خندیدم. عروسی هم رفتیم. خیلی ها ( بنده که نه ) رابطه جنسی هم داشتند که محصولش می شود همین چند میلیون متولد شصت و چهار و شصت و پنج. ولی بستگان ما که ایران نبودند هر روز به روایت خودشان اشک می ریختند. ما آنروزها می گفتیم : " دور گود نشسته اند. عرقشان را دارند می خورند و تظاهر به نگرانی می کنند " ولی امروز می دانم که اینطور نیست. دو هفته است که دوستانم را صرفن راهپیمایی ها می بینم. بعد از راهپیمایی با هم حرف نمی زنیم از ترس لبخندی که روی لبهایمان بنشیند. دو هفته است که جایی که موزیک زنده بزنند نرفته ام. لباسی جز به رنگهای سیاه و سبز نپوشیدم. مراسم کتاب خوانی در برکلی و سفرم به کالیفرنیا را کنسل کرده ام.  ترسیدم که نکند انار٬ فرنگوپلیس٬ سبیل ٬شادی٬ لونا و آرش را ببینم و دلم شاد بشود. از دلم اگر که شاد بشود٬ خجالت می کشم.  چشم دوخته ام به چراغ برادر که کی روش بشود و من بگویم : " خوبی؟ "

دو هفته است که معذبم از حس خوبی که لگدهای این پسر به من می دهد. فکر می کنم به دردی که آنها می کشند و ما اینجا آسمانمان آبیست . هرچند درد مشترک است. بی وطنی ما هم که امروز محسوس تر از همیشه جایش درد می کند حس عجیبیست. باید یاد بگیرم که انرژی٬ لازمه ایستادن است. یادم بیاید که زندگی هم است. باید خشم را متمرکز کنم. این همه به دل نگیرم. روحیه بدهم. باید گاهی سکوت کنم و دل بسپرم به زمان. دلم هیچوقت این همه تنگ ایران نبوده است.

+ نوشته شده در  پنجم تیر 1388ساعت 16:43  توسط پیاده  | 

(ممنون از همه شما که نظر گذاشته اید. اول بگویم که میان این غمی که چنگ می اندازد به گلویم خیلی خوشحالم پیاده رو که خیلی بیشتر از سه نفر خواننده ای دارد که به احمدی نژاد رای داده اند. شاید کمی سعی من برای یکسویی نشدن جواب داده است. )

من حس می کنم که بد منظورم را توضیح داده ام. دوست عزیز٬ من ابدن با کسی بحث ندارم که رای چه کسی درست است. حتمن همه ما قبل از رای دادن به قدر شعورمان ٬ به تناسب دغدغه هایمان و به هدایت طبعمان در مورد کاندایمان مد نظرمان به قطعیت رسیده ایم و رای داده ایم. من حتی بین کسانی که به یک کاندیدا رای داده اند می دانم که همه به یک منظور رای نداده اند. ( باور کنید مردی را در راه اتاوا دیدم که می گفت به احمدی نژاد رای می دهم که حرص اسراییل را در بیاورد و اسراییل به ایران حمله کند و تکلیف اینها - می دانید که اینها که هستند- یک سره بشود ( نقل به مضمون)) من مطمئن هستم که هیچکدام از ما به این هدف رای نداده ایم. من مطمئم ما ها که می خوانیم یا می نویسیم به خون ریزی رای نمی دهیم. ما همه به بهتر شدن رای داده ایم. جدن مهم نیست به کی رای داده ایم. به این وضع نداده ایم.

نه من ٬ نه تو نمی خواهیم خون از دماغ کسی بریزد. اگر دیروز هم کلاسی برادر من با گلوله می میرد حتمن همکلاسی برادر تو هم بوده است. اگر من شب از فرط گریه بابت دیدن عکس جوانش که شصت سال زود مرده است٬ خوابم نمی برد. تو هم خوابت نمی برد. حرف من این است. مهم نیست ما به کی رای دادیم. ما به مرگ رای ندادیم. امروز فقط نباید من باشم که فریاد بزنم. اسلحه ها را زمین بگذارید. تو هم باید بزنی. خون بد است. مرگ بد است. گلوله بد است .  آتش در خیابانهای شهر زیبای ما بد است. شک بد است. حکم به کشتن هموطن صادر کردن بد است.

ما در این " بدها " حتمن با هم مشترکیم هرچند اگر در اینکه " چه چیزی خوب است" با هم اختلاف نظر داشته ایم. معذرت اگر احساسات ربط منطقی کلمات من را تضعیف کرده است. هر صحنه خونی که می بینم انگار صد سلول مغزیم می میرد. وقتی دختری که شکل من است٬ شکل دوست من است یا شکل دختری است که هر روز در متروز می دیدم ٬ روی زمین جان می کند و جان می دهد٬ دیگر انقدر کلمات غریبه می شوند که می شود این ...

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1388ساعت 19:6  توسط پیاده  | 

 

نمی دانم چند تا از شما که وبلاگ من را می خوانید به احمدی نژاد رای داده اید. سه تای شما را می شناسم. می دانید که من هیچوقت نپرسیده ام چرا؟ انتخابات یعنی همین یعنی تو به احمدی نژاد رای بدهی من به موسوی و حتی کسی به " گوگوش " .

پس ما هم محترمیم. همه. هفته پیش تعداد زیادی از هموطنان من و تو به نتیجه انتخابات شک کردند. صرفن شک. به خیابانها آمده اند و خواستار انتخابات دوباره شدند. امروز دارند آنها را می کشند. تا آنجا که صرفن اعتراض آنها بود٬ هیچ حقی بر گردن تو نبود. تو رای خود را داده بودی. ولی امروز این حق توست که دارد زایل می شود. با کشتن آنها رای ارزشمند تو هم زیر سوال می رود. امروز نوبت تو هم هست که تقاضای انتخابات دوباره بکنی. تو که می دانی با ده میلیون تفاوت رای تو همیشه پیروز خواهی بود. بگذار شک از بین برود. نگذاریم کسی بمیرد.

من امروز چشمانم از گریه باز نمی شود. برایم مهم نیست این کشته ها که می بینم که هستند. مثل من فکر می کنند یا نه. فقط می دانم که هموطن هستند. هموطن من و تو. هموطن خیلی عزیز است. باور کن. سوگند می خورم اگر موسوی برنده شده بود و تو امروز در خیابان بودی و کسی از دماغت خون می ریخت من هم به خیابان می آمدم. به جان عزیزانم می آمدم. من رای نمی دهم که خون از دماغ کسی ریخته شود. من به سازندگی وطنم احترام می گذارم. صدای ناله تو به زبان مادری چیزی را در من ویران می کند که دیگر هیچوقت جایش خوب نمی شود. تو هم اگر وبلاگ مرا می خوانی برو. نگذار لطفن. در این سی سال این اولین بار است که شک بالا گرفته است. و این شک حق تو را هم زایل می کند.

من حس می کنم امروز دیگر مهم نیست من و تو به که رای داده ایم. ما به این اتفاق رای نداده ایم. ما به کشتار رای ندادیم. اگر یک انتخابات دیگر می تواند کشوری را آرام کند. میانگین چهل انسان را که ما هر روز داریم از دست می دهیم زنده نگاه دارد. حق تو و حق من را احیا کند. چرا که نه؟ من باور نمی کنم که بیست و چهار میلیون از هموطنانم با کشته شدن باقی هموطنانشان مشکلی ندارند. من می دانم که تو هم گریه ات گرفته است. تو هم مثل من چشمانت باز نمی شود. تو هم به مرگ رای ندادی. چه کسی به مرگ رای می دهد.  لطفن بیا. من می ترسم.

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1388ساعت 19:13  توسط پیاده  |