|
اول دیوانه , برهنه می رقصید. با آهنگی که وجود نداشت یا فقط در ذهن خودش نواخته می شد. دستها را بالا می برد و تن را می لرزاند. دختری که در پراید سبز رنگ نشسته بود, صورتش را به سمت دیگر برگرداند. دیوانه ماشین را دور زد و در برابر دختر تن را لرزاند. پیرزنی از پیکان آبی رنگ چادر نخی گلداری را به بیرون پرت کرد و گفت : " این را بپیچ دورت , معصیت داره ! " مرد چادر را برداشت . با چادر می رقصید, برهنه. چادر را در هوا تکان می داد و بدن را روی زمین. چادر را روی زمین انداخت. دختر عصای سفید را به زمین می زد, ممتد و آرام . به چهارراه که رسید ایستاد. پای راست را روی خط کشی عابر گذاشت. موتور سواری با سرعت گذشت. دختر عقب رفت . دیوانه جلو رفت. تن را لرزاند. دستها را تکان داد. دختر آرام ایستاده بود. مرد جلوتر رفت . به عصای دختر دست زد. دختر گفت :" ببخشید , ممکنه کمک کنید که بروم آنطرف . " مرد چادر را از زمین برداشت . چادر را دور تنش پیچید. دست دختر را گرفت. با هم به سمت دیگر خیابان رفتند. دوم مرد بیشتر از هشتاد سال دارد. عصایش را بر زمین می فشارد و عصا در آسفالت داغ فرو می رود. گرمم است. چراغ قرمز است. ماشینها با سرعت رد می شوند. پیرمرد سرفه می کند. بازهم سرفه می کند. دستمال کاغذی را از جیبم در می آورم. - بفرمایید.. سرفه می کند. دستمال را می گیرد. - دستت درد نکند. . از دست دود و .. دهانش را پاک می کند. اسپری را از جیبش در می آورد. در دهانش می زند و دهانش را میبندد. موتوری از پیاده رو رد می شود. عقب می روم . دست او را هم می کشم. عقب می آید. - مانتوتون گلی شد. - آخ.. آره.. عوضی.. در کیفم دنبال دستمال می گردم. دستمال پارچه ای آبی رنگ را به دستم می دهد. مانتو را پاک می کنم. - مرسی..کلاس دارم .. سرفه می کند. چراغ سبز می شود. روی خطوط سفید می دوم. پیرمرد عصا را روی خط سفید می گذارد. سرفه می کند. می ایستد. به پیاده رو می رسم . پیرمرد ایستاده است. ماشین سفید بوق می زند. بر میگردم. آستینش را می گیرم . دستم را می گیرد. سرفه می کند. دستم را می فشارد. سرفه اش قطع می شود. بازهم دستم را می فشارد. |
|
فضا : درونی .. روز ... خانه... |
| برگشتم... بعد از یک ماه و ۲ هفته .... وبلاگ من را هم فیلتر کرده بودند!!!!! تبارک الله... الان به طرز غریبی یک بام و دو هوا هستم.... دلم تهران را میخواد.. بیشتر دلم می خواست هیچوقت اینجا را ندیده بودم.... مسخرست ... ولی دله دیگه .. دلش می خواهد.... ایران رفتن ما هم پر از نوشتی است که حالا در اسرع وقت عرض می کنم.... پیاده |


