۲. اولین تابستان است که قرار نیست ایران بروم. قرار نیست ببینمشان. مثل یک معتاد در حال ترک همه جایم درد می کند. همین.
۳. کریستین معتقد است که داستانها و فیلمهای ایرانی خیلی افسردگی آور هستند. برایش توضیح می دهم معمولن فیلمهای به زبان انگلیسی ترجمه می شوند که هنری باشند فیلم هنری هم که چیک فلیک ( تازه این کلمه را یاد گرفته ام.. یعنی آبدو خیاری نه به این غلظت .. مثل آثار دختر پسری هالیوودی ) نمی شود. فلذا می شود طعم گیلاس. کتاب هم همینطور. کریستین می گوید : " آهان "
۴.علم بهتر است یا ثروت؟
۵. همسایه بغل دستی ترد میل خریده است. در خانه اش را نمی بندد که هر که رد می شود ببیند. روی ترد میل راه می رود و با تلفن همراه حرف می زند. پابرهنه. نذر کرده است ، لابد !
۶. آقای سخنران ایرانی - که موهایش را از ته زده بود و خیلی جوجه کباب و کوکا دوست داشت- در جلسه دانشگاه گفت که ایرانی ها دو دسته اند . یک دسته موافقند که آمریکا به ایران حمله کنند. یک دسته هم مخالفند. ابعاد و نسبت دو دسته را نسبت به هم مشخص نکرد. آخر این چه طرز حرف زدن است. شاید دسته موافق پنج درصد باشند، یا برعکس. من سریع به بغل دستی آمریکاییم گفتم ،من که مخالفم. دکترایش را قرار است اگر خدا بخواهد از سوربون بگیرد. آدمها دو دسته اند. یا پنج انگشتی یا شش انگشتی! این چه طرز دسته بندی است؟!
۷. آقای پایک - سرایدار دانشکده ریاضی محض - حوصله ندارد. وقتی می بیند دانشجویان دور هم در اتاق مذاکره نشسته اند و حرف می زنند ، حرف غیر درسی. وارد می شود. صندلی ها را - از زیر جوانان دانشجوی دوره دکترا - جمع می کند. گوشه اتاق روی هم می چیند . چراغ را خاموش می کند و می رود. اگر کسی چرت بزند. در ها را به هم می کوبد. اتاق دانشجویانی را که دوست ندارد تمییز نمی کند. آقای پایک حکومت خودش را دارد.



