تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

برای برادرم اگر بخواند.

 

دلم برایت تنگ شده است. می دانی؟

" مکان : روی کاناپه سفید.

زمان : بیست و سوم آپریل دو هزار و چهار

مردم. به همین سادگی. گریه کرده بودم. کلی قرص آرامبخش و خواب آور خورده بود. خوابم برد. خواب دیدیم جدا می شوم. بالا می روم. به سقف رسیدم. خودم را دیدم روی مبل خوابیده ام. چشمان بسته بود و کتابم روی سینه ام افتاده بود. سبک بودم. حس کردم . چه عالی. او از در که بیاید و مرا مرده ببیند حالش گرفته می شود. رفتم. رفتم که بروم. یاد آیدین افتادم. یاد گریه اش برای مرگم. گریه اش با صدای بلند. دلم نیامد که او گریه کند. برگشتم. با بی رغبتی. برگشتم. و از آن روز به بعد هر روز گریه کردم. ولی دیگر نرفتم . حتی تا سقف.  "

یادت هست بچه تر که بودیم وقتی من بی حوصله بودم برایم از معلم پروریشیت می گفتی. با آن صدایی تو دماغی. و من می خندیدم. یادت هست معتاد شده بودی به بازی ّFifa . یادت هست با من کوه می آمدی. می دانی روی آن صخره بلند دارآباد به هیچ چیز فکر نمی کردم جز اینکه تو نباید بیفتی. و تو نیافتادی.

تو اولین تجربه من از مسئولیت هستی. و من این مسئولیت را دوست دارم. اگر آنجا بودم برایت ادای معلم پرورشیمان را در می آوردم که بخندی. اگر آنجا بودم دستت را می گرفتم . تو همیشه برادر کوچک گرد من هستی. تو باید بخندی.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:52  توسط پیاده  | 

روز اول کلاس داستان نویسی آقای ش. م. یا آقای ه.گ. و آقای ج.ج. یاد گرفتم که داستان باید طرح داشته باشد.

طرح یعنی "...."

روز دوم : داستان باید راوی .. زمان ... بهانه روایت... مکان.. شخصیت پردازی ... فضا سازی... کشش... داشته باشد. برای همه اینها تعریفی موجود است. مثل فرمول شتاب .

طبیعی است که عده ای از ما که حتمن باید دنیا را تکان بدهند. گفتند : " ما ساختار می شکنیم ." دست مریزاد. شکستیم. حالا بگذاریم که همه این شکستن ها از قبل بوده است. ولی حالا بفرمایید امتحان کنید .یکی زمان را حذف کرد. یکی سر و ته نوشت. یکی اسم شخصیت ها را چپو کرد.

یکی گفت من مدرن می نویسیم. چهار تا هم که زورشان رسیده بود و " ساختار تاویل متن" را خوانده بودند گفتند. ما پست مدرن می نویسیم. کسی گفت : " نمنه؟"

حالا این زور داره که یکی بیاید واسه این نوشتن تخمی و هردمبیل کتاب چاب کند بنام. "اصول ساختار شکننان"  .. یا بزور دگنک چهار خط بنویسی و یکی بگوید : " بنا بر اصول پسا مدرن نویسی ٬ واو سوم خط پنجم زاید است. " ای بابا ... پس کی می شود تخمی نوشت. از روی شکم. برای شکم. حالا دارم سعی می کنم اصول را رعایت کنم. به تغییر راوی من توجه کنید. آخرش است.

داستان ( راپونزل محبوس در طبقه بیستم با موهای گوگوشی ):

  می زند توی گوش مرد. مرد قبلن توی گوشش زده است. همین سی ثانیه پیش. جایش هم می سوزد. مرد کیفش را بر می دارد و می رود.

کمی گریه کن. حالا مفت را بالا بکش. خسته شدی. خفه شو و گوش کن. به سکوت گوش می دهد. از دور صدای ماشین می آید. دقیق که بشوی صدای سینه صاف کردن همسایه را هم می شنوی. می خواهی بروی بیرون. پول نداری می دانم. می روی سر کمد مرد. جیبهایش را می گردی. پول نیست. همه را با خودش برده است. بوی تن مرد روی کتها حالت را به هم می زند. تف کن به کتها. و بگوز تو کمد.

تلویزیون را روشن کرد. زنی هنوز برهنه بالا و پایین می رفت روی یک مرد برهنه دیگر. مرد فیلمش را نصفه رها کرده است و رفته. بیچاره مرد. غصه اش را نخور. دوباره گریه کن. از صدای گریه ات لذت می بری. این تنها صدای تنهایی تو است.

کناره ناخن را با دندان بکن. چند روز است از خانه بیرون نرفته ای. دلت می خواهد از پنجره بیرون بروی. دلت می خواهد با پنجره بیرون بروی. شاید هم دوست داری کسی از پنجره داخل بیاید. "

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:36  توسط پیاده  | 

 

برای بنده ای که خواهم آفرید یک دکمه قرمز در نظر خواهم گرفت. روی کمرش. که هر از گاهی یک مداد اتود بکند تویش و حافظه اش پاک پاک شود.

 

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1385ساعت 9:55  توسط پیاده  | 

 

روی نیمکت نشسته ام. گربه ام ٬ زاینور ٬ رفته است. دو روز است. دنبال اسم زاینور در گوگل نگردید. زاینور معنی ندارد. لوانگ-هی- یون ٬ همسایه بغلی ٬ می گفت که دیروز صبح زاینور را در این پارک دیده است. روی نیمکت نشسته ام. موش اسباب بازی زاینور را هم آورده ام. موش را تکان می دهم.

مرد دارد روی دیوار می شاشد. چیزی می نویسد. نگاه نمی کنم. ولی کنجکاوم. دوباره نگاه می کنم. آلتش را محکم گرفته و سعی می کند روی دیوار حرف "اس" را بنویسد.  شاشش تمام می شود. دیگر فشار قبل را ندارد. شاش از ته "اس" شره می کند و از انحنای "اس " هم همینطور . می نشیند روی زمین. تکیه می دهد به " A" که قبلن نوشته است. شیشه آبجو را از کوله پشتیش بیرون می آورد. می گذارد توی پاکت و درش را باز می کند. می نوشد. دلم می خواست مرد بودم. مردها با چه چیزهای ساده ای تفریح می کنند. با شاشیدن. بچه که بودم پسر خاله ام می گفت می تواند از این طرف جوب ولی عصر بشاشد به آنطرف جوب. و همیشه این رکورد را جلوی همه می گفت. تنها رکورد من این بود که زبانم می رسید به دماغم. ولی پسر خاله ام بعدها رکوردهای بالاتری بدست آورد٬ مثل شاشیدن از سر پژو تا ته پژو. ولی زبان من همیشه فقط به دماغم می رسید و نمی توانستم کار بیشتری بکنم. تفریحات من همیشه خیلی پیچیده بوده است.

مرد متوجه من شده  است که خیره نگاهش می کنم. یادم رفته است که سرم را برگردانم. حالا با خودش فکر می کند که می خواهم با او بخوابم. این یک قانون نانوشته مردان است. اگر زنی موقع شاشیدن و خلق آثار هنری روی دیوار پارک  چشم از شما برنداشت ٬ تنش می خارد. همینطور زنی که در مقابل ساختمان شماره هشتاد و چهار ایستاده است و از شما می پرسد : " ببخشید ٬ ساختمان هشتاد و چهار کجاست ؟ " بطور قطع می خواهد به شما بدهد. زنان هم قوانین نانوشته ای دارند. مردی که در صندلی عقب تاکسی خوابش برده است و بزاقش از کنار لبش می ریزد. و آنقدر خسته است که در خواب ناله می کند. اگر شل شود و سرش یا پایش با بدن زن کنار دستش تماس پیدا کند٬ خواب نیست. او خودش را بخواب زده است و همه اینها صحنه سازی است تا خودش را به زن بمالد و ببیند مزه دهن زن چیست.

مرد می آید به سمت من. موش را تکان می دهم. دستش را به سمتم دراز می کند. " استیو " همان دستی است که با آن روی دیوار می نوشت. حس روشنفکری توام با نویسندگی ام بالا می زند. دست می دهم. " سارا"

می پرسد : " منتظری ؟ "

" گربه ام گم شده است. دنبالش می گردم."

عکس زاینور را نشانش می دهم.

" دیدمش ٬ صبح لای آشغالها پلاس بود "

" جدی ٬ پس شاید بازهم برگرده "

" آره٬ برمی گرده ٬ صبر کن. آبجو می خوری ؟ "

" نه "

" من باید بخورم مثانم پر شه .. خیلیش مونده "

دیوار را نشان می دهد.

" چی می نویسی "

"$ Fast Fcuk For Five "

" جدن"

معذب می شوم. باز هم قانون نانوشته.

" آره فقط پنج دلار"

" خوب"

" ولی اگر کاندوم از خودم باشه ٬ کمی گرونتره "

" به من چه"

بطری آبجو را از پاکت بیرون می آورد و نگاه می کند چقدر ته بطری مانده است.

"من یک فکر شاهکار دارم٬ واسه شهرت "

" چی "

" فکر کن ٬ شاش یک زن حامله را بخورم بعدش بروم آزمایش حاملگی بدهم. بعدش جوابش می آید که من هم حامله ام چون شاش زن حامله٬ هم می خوره توی شاش من."

" مطمئنی "

" آره ٬ می دانی شاش مجموع موادی که بدنت لازمشون نداره . پس اگر چیز اضافه را بخوری باز پسش می دی. جذبش نمی کنی ٬ چون اضافست"

" خوب ٬ آخرش که چی ؟ "

" هیچی بعد همه دانشمندا می آن روی من مطالعه می کنند. یک مرد حامله . صدا می کنه"

" باحالتر اینه که روزی که می خوان ازت سونوگرافی کنن. قبلش یکدانه از این عروسک لاستیکی کوچک ها قورت بدی. از اینها که دفعم می شه. لبه تیز هم نداره. بعد تو سونوگرافی می افته تو تصویر "

استیو می خندد.

" حال کردن باهات. کلی مخت کار می کنه. گربه ات را اگر دیدم نگش می دارم . بعد هر وقت منو دیدی بیا ازم بگیرش"

" باشه. ممنون می شم "

مردی رد می شود. مرد داد می زند .

" رایان تابلوی امشب را نوشتی یا هنوز مشغولی "

استیو جواب  نمی دهد. آبجو می نوشد.

" صدات کرد"

" نه با من نبود ٬ گفت رایان "

" ولی راجع به تبلیغت سوال کرد "

" بین خودمان باشد. هر چند وقت یکبار اسمم را عوض می کنم. به رفقای جدید یک اسم جدید می گویم. مثل همین استیو. بعد کم کم عادت می کنم به اسم جدیدم. آنوقت هر وقت صدام کنند رایان بر نمی گردم "

" برای چی ؟ "

" معروف که بشی همه گیر می دهند بهت. حس صمیمیت می کنند. رایان سیگار داری. رایان آبجو داری. رایان با من دو دلار حساب می کنی. الان دوبار می گه رایان بعد که من بر نمی گردم فکر می کنه اشتباه کرده. آنقدر اخت می شم به اسم جدیدم ٬ که دیگه به قدیمیه عکس العمل نشان نمی دهم. خود یارو که اصولن نئشه است ٬ دوبار صدام می کنه بعد فکر می کنه اشتباه کرده "

" من استیو صدات کنم "

" آره دوست عزیز "

" پس اگر دیدمت سراغ گربه ام را ازت می گیرم "

" باشه "

" این را هم داشته باش . این موش زاینور است. دستت باشد می آید سمتت.

" خوب. زاینور. یادم می ماند. زاینور "

موش را می گیرد. بلند می شوم . دست می دهیم و می روم . استیو داد می زند.

" اسم گربه دختر خاله من هم زاینور بود "

 

امروز بیست و سه روز از گم شدن زاینور گدشته است. هر روز به این پارک می آیم٬ شاید پیدایش کنم. خیلی به گربه ام وابسته هستم. همسایه ام چند بار دیگر در پارک زاینور را دیده است. استیو را می بینم. موش را به کوله پشتیش آویزان کرده است. صدایش می کنم.

" استیو. استیو "

بر نمی گردد. فکر کنم باز هم اسمش را عوض کرده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1385ساعت 20:40  توسط پیاده  |