تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

  توضیج : این نوشته دوسال پیش نوشته شده است و من یکبار نامجو را گوش کرده بودم وقتی این را نوشتم. امروز بیشتر می شناسمش ُ بهتر گوشش کرده ام و به عرایض زیر معتقد نیستم. همین. انسان عوض می شود. بهتر گوش می کند و پای صحبت هنرمند می نشیند. نقد می خواند. صرفن همین .

اندرز : اگر دوست دارید که بدانید ریشه این نوشته به کجا می رسد نوشته قبل را با نظراتش بخوانید. اگر نمی خواهید بدانید که به کجا می رسد نوشته قبل را نخوانید. اگر کلن معتقید " برو بابا توام! " لطفن ضربدر گوشه راست بالای صفحه را با نشانگر موشواره خود بفشارید.

یک نفر گفته است : آیا تعریف منتقد را می دانید؟

منتقد سبیل دارد. خیلی سیگار می کشد. دوستان کلفتی دارد. کلی اسم مهم بلد است. و می تواند کلی حدیث ار دریدا و هایدگر و باقی بیاورد.  اگر با کسی حال کند شدیدن در نقد سنگ تمام می گذارد و جمله " نفس کش " و " حرف زیادی نباشه " را بینامتنی در بین جمله های فاخر می گنجاند. ( برای جلوگیری از تشویش اذهان عمومی و مراعات حال خانمهای باردار و همه آنها که در حال خواندن این نوشته دارند چیزی می خورند ُ ننوشتم که منتقد با آنها که حال نمی کند چه می کند! ) 

چرا باید گاهی کلمات به هم ربط هم داشته باشند؟

" یار مرا که از درون

                غار حرا نموده است

                                         باز کنید گشوده را

                                                                 بلکه ز ما نبوده است "

                                                                                                      علی. ن. دادگر

در شعر بالا. قافیه داریم. "باز و گشوده " ربط معنایی دارند. اگر بخواهید بنده یک صفحه هم نقد نموده شدن یار را با عدم دین گرایی و تمایل شاعر به سکولاریزم و از همه مهمتر گرایش شاعر به ساختار شکنی در روابط جنسی " باز کنید گشوده را " می نویسم.

ولی با اینکه شاعر خودم هستم و علی دادگر اسم دوست عموم بود که فوت کرد اعلام می کنم. شاعر شما را سر کار گذاشته است .

دوستان هر سالاد کلمه ای پست مدرن نیست ! بگوییم دوستمان مرحوم دادگر حال کرده و این رباعی را سروده. لازم نیست حتمن به هر نوشته ای بگوییم داستان پست مدرن. بگوییم شعرپسامدرن. بگوییم آواز پسامدرن تلفیقی. اگر بقول مهرجویی " کسی با آفتابه رنگ بر بوم می پاشد" ضرورتن نقاش نیست. حسش آفتابه گرفتن به بوم بوده است.

می دانید مساله از کجا ایجاد شد؟ معمولن ما خیلی چیزها را قبل فرهنگش می گیریم. خوش ادا هم هستیم. آپارتمان می سازیم ٬ سر به فلک کشیده ٬ ولی در حمام آپارتمان کوچکمان واجبی می گذاریم و بوی واجبی " لابی " و " گست روم" را به گند می کشد. حالا بنده حقیر یک جلد کتاب " ساختار تاویل متن" بنفش رنگ می خرم و می خوانم. و می گویم. این همین است که باید باشد . این همین هنری است که من می خواهم داشته باشم. پس می نویسم.

هر آنگاه که گذری بر میانت می بینی مرا تیلدا. آنگاه که می مکم پستانهایت را به درونم آ. و بکش. وبکش و نخواه که نمی میرم . که ضمیر میراست .

 حالا اگر من هم پارتی داشتم  چه کسی جرات داشت٬ بدون سبیل و دوستان گردن کلفت و سیگار بگوید : " منظور؟ "

پینوشت : همه کسانی که در انتظار نقد ادبی کوبنده بودند را ارجاع می دهم به متون بین خطوط متن جملاتم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1386ساعت 22:16  توسط پیاده  | 

 توضیج : این نوشته دوسال پیش نوشته شده است و من یکبار نامجو را گوش کرده بودم وقتی این را نوشتم. امروز بیشتر می شناسمش ُ بهتر گوشش کرده ام و به عرایض زیر معتقد نیستم. همین. انسان عوض می شود. بهتر گوش می کند و پای صحبت هنرمند می نشیند. نقد می خواند. صرفن همین .

دستهایم را بالا برده ام. چشم بند هم زده ام . شلیک بفرمایید.بنده مرده فرض می شوم.  آقای نامجو را گوش می دهم. و چیزی نمی شنوم جز جملاتی که اگر زیر فریاد پنهان نشوند فاقد محتوای متن است. متن چه اهمیت دارد؟

 متن اهمیتی ندارد ولی گاهی آقای نامجو که هنوز پابند قافیه هستند در تنگنا قرار گرفته و نوکانتی و نرماندی و پانزده سانتی را هم قافیه می کنند. اگر قافیه کسر آمده است آوای قافیه را بسازیم. من می دانم که همین الان هزاران تحلیل محکمه پسند و روشنفکر کش و شاعر داغان کن در  راستای همین عشق پانزده سانتی وجود دارد. من می دانم که من محکومم به نفهمیدن. من می دانم که فریاد های بی دلیل آقای نامجو را هزار بار ستوده اند. ولی من معتقدم. دوباره از روی متنها را بخوانیم.

عقاید نوکانتی از آن من
شقایق نرماندی از آن تو

حلاوت و بی‌صبری از آن من
عشق پانزده سانتی از آن تو

...ز سفره چه می‌جویی
حاتم من با خودت چه می‌گویی
خاتم من دیگه واسه چی می‌جویی
ماتم من بابا تو چه پر رویی
خاتم من

اسبتو کجا می‌بندی
بوبوی من به چی تو دل می‌خندی
کوبوی من آقا به مویی بندی
سرور من خانوم به چی پابندی
شربر من

کوکوی دو شب مانده از آن ما
کپی پدر خوانده از آن ما
خلقت ناخوانده از آن ما
کپی پدر خوانده از آن ما


... یا

ببین چگونه جان مشوش است عدد بده  
ببین شهید شد برادرت عدد بده
ببین که نیستی عدد نود بده ز صد گذر

چه مانده است در برت فقط ندای ماندولین  
چه مانده است در کفت فقط سرنگ انسولین
انسولین و واسکازین و وازلین و واجبین و جالبین و زاهدین و صاحبین و مومنین

 

پی نوشت : بنده سواد موسیقی خوبی ندارم. ولی با همین خردک گوشم حس می کنم آقای نامجو خیلی شلوغش می کند . ولی در مورد قسمت متنش با اعتماد به نفس نظر می دهم. که پاک در بند قافیه سازی بودن و تقلید رباعی کردن و حتی مولانا وار هزار قاقیه در یک بیت ساختن ایشان را به تکثیر هجو واداشته.

 


 

+ نوشته شده در  بیستم خرداد 1386ساعت 16:19  توسط پیاده  | 

 

چرا اینحوریست؟ نقد نمی کنیم مگر اینکه قیاس کنیم و دیگری را به لجن بکشیم. اگر می خواهیم از یک فیلم اروپایی تعریف کنیم حتما باید خواهر و مادر هالیودیان را وسط بکشیم. نمی توانیم در مورد موزیک خوب حرف بزنیم مگر اینکه به لوس آنجلسی ها فحش بدهیم. از کتاب خوب نمی توانیم تعریف کنیم مگر اینکه خانم فهیمه رحیمی و ر. اعتمادی را فحش بدهیم. در این فضای لایتناهی اینترنتی که هر کس می تواند وبلاگ بزند نمی دانم وبلاگهای که مثل ما خیلی" کارورشان" بالا نزده چه جایی از من و امثال من گرفته اند که هر چند یکبار می رویم و تعداد نظراتشان را می شماریم و با حرص و ناخن خوری می نویسیم : " پوف .. وبلاگهای آنچنانی بی محتوا صدو نود تا مخاطب دارند "

هر وقت با یک موزیسین ایرانی " غیر لوس آنجلسی " مصاحبه کردند یک گیری به شش و هشت لوس آنجلسی ها داد. ولی من هیچوقت نشنیدم که آقای اندی برود بالای منبر و بگوید : " من آمده ام تا با چه خوشگل شدی امشب خستگی صدای دلگیر آنها که مولانا را با گیتار می زنند و از تن شما در بیاورم "

یاد بگیریم درست نقد کنیم. مثل بچه ننر ها هی نگوییم. ما بهتریم و اگر مخاطب نداریم شما شعورتان پایین است. تبلیغ کنیم. آگاهی بدهیم. دیگران را له نکنیم. اگر معتقدیم کار خوب و جدیدی کرده ایم این گوی و این میدان .. بنویسیم .. بسازیم .. بخوانیم.. تخریب نکنیم.

آخرین بار که به جلسات کارنامه رفتم آنروز بود قبل جلسه که خانمی با روسری شالی و موهای افشان کتابی از یک نویسنده بفول خودش " دوزاری " آورده بود و می خواند و دوستان در حال صرف سن ایچ و دانمارکی می خندیدند.

همین

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1386ساعت 21:36  توسط پیاده  |