تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

  توجه توجه:

با تشکر از همه کسانی که نامه برقی فرستاند در خانه من . من نه سرطان دارم. نه فکر می کنم که سرطان دارم. خوب خوبم. گاهی انسان دلش مرخصی طولانی می خواهد که برود در دامن طبیعت با سایه و سبیل و کلنگ و باقی چادر بزند. بعد سعی می کند که دکترش را مجاب کند. که دکترش رییس را مجاب کند. و برو تا آخر.

دکترش مجاب نمی شود. و آدم بر می گردد سر کار و الکی بجایش تک سرفه می زند. و ریسش مرخصی می دهد.

 

- در مطب دکتر در اتاق انتظار نشسته ام. به عادت همیشه آزیتا جون به من و مهشید جون و آقای مهندس اعتوابیافاتی و خانم سرهنگ ساعت چهار وقت داده است. ما همه ساعت چهار وقت داریم و هرکی زودتر رسیده "سک سک". با شناخت درستی که من از آزیتا جون دارم دو تا کتاب با خودم برده ام. چون از کتال اول بیست صفحه بیشتر نمانده و من واقفم که تا سر خانم سرهنگ تمام می شود. یدک هم برده ام.

زن چشم آبی و مو سرخی وارد مطب می شود و به زبان انگلیسی - لابد چون فارسی بلد نیست - از آزیتا جون می پرسد که دکتر مریض جدید قبول می کند. آزیتا جون از جایش بلند می شود و می گوید :

"آف کورس .. آف کورس "

بعد هم کارت خانم را می گیرد و فرم خانم را برایش پر می کند. لازم به توضیح نگارنده نیست که آزیتا خانم  چقدر از داشتن مریض چشم آبی خوشحال است.

زن برای چهارشنبه هفته بعد وقت می گیرد و می رود. آزیتا جون با افتخار رو به آقای مهندس و خانم سرهنگ و من می کند و می گوید : " با این که خارجی بود ولی دیدید چه خاکی بود!"

ما ابتدا تعجب می کنیم و سپس تایید می کنیم.خارجی چرا باید خاکی باشد؟  خارجی خارجیست و انگار که دکترا دارد و پیانو هم می زند سلیس .  ما هم خارجی ها را دوست داریم و از اینکه دکترمان با یک خارجی یکی باشد خوشوقتیم.

نتیجه : هر کجا باشیم.. ما داخلی هستیم بقیه خارجی...

 

- برای دکتر توضیح می دهم که فکر می کنم سرطان دارم. دلایلی را هم که از وبسایت سرطان خوانده ام توضیح می دهم. دکتر می گوید. ببین این نشانه ها که تو گفتی به همه بیماری ها دلالت می کند ( فارسی این دکتر من خیلی خوب است.. بس که خانم سرهنگ و مهندس اعتوالبیاتیان از فارغ التحصیلان مدرسه عالی به دکتر جان گیر داده اند. ) من معتقدم تست هپاپیت سی.. اچ آی وی را هم بده.

دکتر مرا جدی نمی گیرد . اگر من مردم دکتر را به دادگاه بکشانید.

 - در اتوبوس روی صندلی سالمندان و معلولان نشسته ام. سر اتوبوس. پیرزن سوار می شود و شروع می کند به من چشم غره رفتن. می گویم :" متاسفم من باید اینجا بنیشینم. من به احتمال زیاد سرطان دارم "

- جورج همسایه من سوار سر زنش است. مرلی لو هم سوار سر ادوارد است. ادوارد شوهر مرلی لو است. ادوارد سگ را راه می برد. ماشین مرلی رو را روشن می کند. کمی توی ماشین را دستمال می کشد. مرلی لو با رژ لب سرخ و شلوار کرم بیرون می اید به ادوارد یک بوس سطحی رژلب نپران می دهد. و می رود. جورج سوار ماشین می شود. ساندویچش را گاز می زند. برای زنش دست هم تکان نمی دهد و می رود. تازگیها جورج یک کلاه بسیار جلف خریده است که از همه طرفش منگوله آویزان است. زن جورج زن معقولی هست. جورج با کلاه منگوله دار حیاط را آب می دهد. و خودش را می خاراند.

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1386ساعت 17:52  توسط پیاده  | 

 

همه عواقب دنیوی و اخروی این خواب گردن نازلی و حسین

شرح خواب :

خواب دیدم که وارد سالن دادگاه می شوم. نمی دانستم موضوع چیست . نازلی برایم دست تکان می دهد. کنار حسین در پشت میز متهمان نشسته است. حسین هم کت سبز آدیداسش را به سنت درخشانی پوشیده است.

می ترسم. دادگاه از این دادگاه چوبی های فیلمهای امریکایی است. با ترس که می روم سمت جایگاه شهادت دهندگان کتی را می بینم که جزو هیات منصفه است. برایم دست تکان می دهد. پایش را از کفش در آورده است و روی نرده ایوان جایگاه گذاشته است و با یک سوهان خیلی بزرگ  ٬ ناخن سوهان می کشد.

مرد برایم قرآن می آورد که لای ترمه بقچه شده است.می گویم من به قرآن معتقد نیستم. می گوید انجیل بیاورم. می گویم : " من به انجیل هم معتقد نیستم." می گوید : " به چه قسم می خوری "

فریاد می زنم: " به شرافتم "

نازلی خیلی برایم دست می زند.  

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1386ساعت 15:56  توسط پیاده  | 

 

برای خانم شین (با عرض معذرت تقدیمی نصفه است .. باقیش را هم می فرستم برایتان روی ایر)

مری لو در خانه کناری زندگی می کند. شوهرش جورج دو سال پیش از سرطان پروستات فوت کرد. مرلی لو در ایوان خودش نشسته است. من در ایوان خودم. دقیقا از روی نقشه اوزالید محل ما ده متر با هم فاصله داریم.  پس بلند حرف می زنیم.

مری لو : شوهرت کجاست؟

من : اروپا.

مری لو : هان.. کی بر می گردد.

من : دو هفته دیگر

مری لو: سایمون -پسرش را می گوید- هم چهارشنبه بر می گردد.

من: خوب.

من خیار می خورم با نمک. مرلی لو سیگار می کشد.

من: خانه ادوارد را دزد رفته تویش .

مری لو : یعنی دزد زده؟

من: آره. دو شب پیش.

مری لو : شنیدم. چیزی نبرده.

من: نه همه چیز را بر روی میز چیده بوده است. بعد اینها آمده اند. ولی تلویزیون را شکسته است.

مرلی لو: جتمن از این نوجوانهای معتاد بوده است.

من: چی ؟

مرلی لو : گفتم که حتمن نوجوان بوده. از این ها که واسه مواد دزدی می کنند.  

من : سایمون خوبه؟

مرلی لو: چرا یاد سایمون افتادی؟

من: همینجوری. خوبه؟

مرلی لو : نه با زنش مسالش حل نشده.

من: چه مساله ای؟

مرلی لو : سر ارثیه . از جورج کمی پول مانده است و زنش هم سهم می خواهد. ولی او حقی ندارد.

من: به هر حال پول در برای هر دو همسر است ؟

مرلی لو : چی؟

من: پول جورج ... خوب می رود در حساب سایمون و زن سایون هم خوب در حساب مشترک است.

مرلی لو : نه .. قانونش فرق می کند. از وکیل پرسیده ایم. راستی از جواهرات ویلما هم چیزی را دزد برده؟

من: آره فکر کنم. نفهمیدم درست.

مرلی لو : نا امن شده. من اشتباه کردم این کادیلاک را خریدم.

من: چرا؟

مرلی لو: خوب الان آن عوضی ها فکر می کنند من چیزی تو خانه دارم. و می ریزند تو خونه. و وقتی ببیند من هیچی ندارم. خوب می زنند اثاثم را داغان می کنند.

من: نه ... فکر نکنم.

مری لو: این کادیلاک دردسر شد. با پول بیمه عمر جورج خریدم. همیشه آرزوی کادیلاک داشت. فکر کردم که خوشحال می شه. مثل لش می مونه بسکه سنگینه. تو گاراژ هم جا نمی شه.

ادامه هم دارد...>CC

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1386ساعت 22:13  توسط پیاده  | 

 سر نوشت :

سبزم.. همین

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- 

 استیو می گوید این بدترین اتفاق تاریخ در نیم قرن اخیر است. مرگ مگی و استر و نوبی را می گوید. استیو صاحب شرکت " سقف طلایی " است. نمی گوید صد سال چون هنوز معتقد است جنگ جهانی اتفاق بدتری بود.

شرکت سقف طلایی پیمانکار تعمیرات سقف است. در ابتدا استیو بود و توماس و کارل. بعد کم کم کارشان رونق گرفت و طبقه پایین خانه استیو را کردند دفتر شرکت. مگی هم منشی شد. سه سال بعد اعضا شرکت به دوازده نفر رسیدند. و استر و نوبی هم بعنوان حسابدار و مسئول رسیدگی به شکایات استخدام شدند.

هر سه تای آنها هفته پیش در یک حادثه رانندگی فوت کردند.باران شدیدی بوده و مگی تابلو یک طرفه را ندیده است. باران باعث شده که آمار شکایات هم بالا برود.  استیو می گوید. دردناکترین لحظه زمانی است که کسی زنگ می زند و پیگیر شکایتش است و می گوید :

" من با آن زنیکه کار دارم. نوبی"

" ایشان نیستند.. فوت کرده اند"

" همان بهتر و الا من خودم خفه اش می کردم"  

 

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1386ساعت 16:45  توسط پیاده  |