با تشکر از همه کسانی که نامه برقی فرستاند در خانه من . من نه سرطان دارم. نه فکر می کنم که سرطان دارم. خوب خوبم. گاهی انسان دلش مرخصی طولانی می خواهد که برود در دامن طبیعت با سایه و سبیل و کلنگ و باقی چادر بزند. بعد سعی می کند که دکترش را مجاب کند. که دکترش رییس را مجاب کند. و برو تا آخر.
دکترش مجاب نمی شود. و آدم بر می گردد سر کار و الکی بجایش تک سرفه می زند. و ریسش مرخصی می دهد.
- در مطب دکتر در اتاق انتظار نشسته ام. به عادت همیشه آزیتا جون به من و مهشید جون و آقای مهندس اعتوابیافاتی و خانم سرهنگ ساعت چهار وقت داده است. ما همه ساعت چهار وقت داریم و هرکی زودتر رسیده "سک سک". با شناخت درستی که من از آزیتا جون دارم دو تا کتاب با خودم برده ام. چون از کتال اول بیست صفحه بیشتر نمانده و من واقفم که تا سر خانم سرهنگ تمام می شود. یدک هم برده ام.
زن چشم آبی و مو سرخی وارد مطب می شود و به زبان انگلیسی - لابد چون فارسی بلد نیست - از آزیتا جون می پرسد که دکتر مریض جدید قبول می کند. آزیتا جون از جایش بلند می شود و می گوید :
"آف کورس .. آف کورس "
بعد هم کارت خانم را می گیرد و فرم خانم را برایش پر می کند. لازم به توضیح نگارنده نیست که آزیتا خانم چقدر از داشتن مریض چشم آبی خوشحال است.
زن برای چهارشنبه هفته بعد وقت می گیرد و می رود. آزیتا جون با افتخار رو به آقای مهندس و خانم سرهنگ و من می کند و می گوید : " با این که خارجی بود ولی دیدید چه خاکی بود!"
ما ابتدا تعجب می کنیم و سپس تایید می کنیم.خارجی چرا باید خاکی باشد؟ خارجی خارجیست و انگار که دکترا دارد و پیانو هم می زند سلیس . ما هم خارجی ها را دوست داریم و از اینکه دکترمان با یک خارجی یکی باشد خوشوقتیم.
نتیجه : هر کجا باشیم.. ما داخلی هستیم بقیه خارجی...
- برای دکتر توضیح می دهم که فکر می کنم سرطان دارم. دلایلی را هم که از وبسایت سرطان خوانده ام توضیح می دهم. دکتر می گوید. ببین این نشانه ها که تو گفتی به همه بیماری ها دلالت می کند ( فارسی این دکتر من خیلی خوب است.. بس که خانم سرهنگ و مهندس اعتوالبیاتیان از فارغ التحصیلان مدرسه عالی به دکتر جان گیر داده اند. ) من معتقدم تست هپاپیت سی.. اچ آی وی را هم بده.
دکتر مرا جدی نمی گیرد . اگر من مردم دکتر را به دادگاه بکشانید.
- در اتوبوس روی صندلی سالمندان و معلولان نشسته ام. سر اتوبوس. پیرزن سوار می شود و شروع می کند به من چشم غره رفتن. می گویم :" متاسفم من باید اینجا بنیشینم. من به احتمال زیاد سرطان دارم "
- جورج همسایه من سوار سر زنش است. مرلی لو هم سوار سر ادوارد است. ادوارد شوهر مرلی لو است. ادوارد سگ را راه می برد. ماشین مرلی رو را روشن می کند. کمی توی ماشین را دستمال می کشد. مرلی لو با رژ لب سرخ و شلوار کرم بیرون می اید به ادوارد یک بوس سطحی رژلب نپران می دهد. و می رود. جورج سوار ماشین می شود. ساندویچش را گاز می زند. برای زنش دست هم تکان نمی دهد و می رود. تازگیها جورج یک کلاه بسیار جلف خریده است که از همه طرفش منگوله آویزان است. زن جورج زن معقولی هست. جورج با کلاه منگوله دار حیاط را آب می دهد. و خودش را می خاراند.



