کاری مشترک از میترا س. سرد و آ.الف دانای کل
امشب چهار سال است که من احسان اصلن با هم نخوابیده ایم. ( میترا ، زن داستان من مشکل نزاکت دارد و بجایهمدیگر را نکرده ایم می گوید نخوابیده ایم. من یک نویسنده معذور و مامور هستم. آ.الف) ده سال پیش که شکوفه ماهان را زایید من احسان با هم خوابیدیم. امشب از تولد ده سالگی ماهان بر می گردیم. همین من را یاد سالگرد برقراری عشق افلاطونی ما انداخت. بعد از آن شب هر وقت احسان دستی به بدنم زد گفتم. امشب نه. یا سر درد دارم. خیلی شبها هم صبر کردم تا خوابش ببرد. بعد به رختخواب رفتم. احسان به روایت زنان " مرد فهمیده ای " است. او دیگر از من در خواست نکرد. نمی دانم جکار می کند. او هم نمی داند من چکار می کنم. من می دانم که مردان نیاز دارند. و او فکر می کند که زنان استغنا دارند. شاید دوستی دارد. ولی مطمئن است که من دوستی ندارم. من خواب می بینم. خواب مردان بی صورت. ولی خوشبو. مردان به خوابم می آیند. گاهی با عشق . گاهی متجاور. ولی نتیجه یک چیز است. ( من هم مانند شما تعجب کردم. ولی فکر کنم میترا س. یک استثنا است. او حتمن زاده تخیل بیمار من است. آ. الف )
احسان مرد خیلی خوبیست. شوهر ایده آل . نمی دانم. چرا نمیتوانم. و او یکبار پرسید چرا. گفتم " دردم می آید " ولی نگفتم که مرد توی فیلم چیزی را در من می لرزاند. جایی را گرم می کند. و ضربان .و درد. چه دردی! ار خودم خجالت می کشم. از احسان شرمگین می شوم. من یک زن خیانتکار هستم. من یک زن شوهردار هرزه هستم که در خوابهایم با همه مردهای بیداریم همخوابه می شوم.
میترا حوصله من را سر می برد. این یک مصاحبه تلویزیونی نیست. من آ. الف یک دانای نسبتا کل هستم. از آن دسته داناهای کل که همه چیز را می دانم. سند هم اگر بخواهید شما ما به نه بدترم حواله می دهم. میترای بدبخت نمی داند که کم نیستند زنانی که مردانی بی صورت خوشبو هر شب در خوابهایشان برهنه شان می کنند. می بوسند یا می درند. ناگهان در آستانه اوج لذت بیدار می شوند مردشان را می بینند که پشت به آنها معصوم خوابیده است. و غرق می شوند در گناه و لذت توام. برای خوابهایشان نمی توانند طلاف بگیرند. خواب. مسخره ترین دلیل جداییست برای خوابهایشان سنگسار هم نخواهند شد. پس زنده باد خواب.
روانشناس روابظ جنسی مرکز گفت که از شوهرت خواهش کن که به مردان خوابت تبدیل شود. مثلن ورزش کند. یا اودکلنش را عوص کند.
- خانم دکتر مردان خواب من ضرورتن عضلانی نیستند . دیشبی مردی بود قد بلند. کچل و کمی چاق. دهانش بوی سیگار میداد. صورت نداشت. ولی صدای خنده بلندش را هنوز می شنوم. و دستانش. ( زنیکه جنده دو ثانیه سکوت می کند. در سکوت دستان پهن مرد به کحا ها که نمی روند. آ.الف )
مرد هفته پیش موهای تابدار داشت. و خیلی نسبت به سینه هایم بی احترام بود. و در خوابم ساز هم می زد. احسان چگونه می تواند این همه فهمیده باشد. دکتر احسان چکار کرده است در این چهار سال.
میترای عزیر. به تو چه؟ با خودش ور رفته است.جنده سوار کرده است .خودش را به رفقای تو مالیده است .برای تو چه فرقی می کند. تو درد خودت را درمان کن.
داستان احسان را همه مردان نویسنده عالم قرنهاست که نوشته اند. در خنده در تاریکی نوباکف. در بار هستی کوندرا. همه رفته اند. عاشق زنی جوانتر شده اند. زنی فقیر تر و متعلق به طبقه اجتماعی دون. و همین کس شعر های همیشگی. و آنها هم در درد و عذاب وجدان و نفرین ابدی خواندگان سوخته اند و مرده اند . و تو مقصر هستی. تو که با ماندنت و پایبندیت مرد را هم نگاه داشته ای. کسی باید برود. و احتمالن آن کس تو هستی. احسان نخواهد رفت. حسی از حنس ترحم نمی گذارد که تو را ترک کند. می ترسد. دلش نمی اید. مردانگی. عشق. غیرت. تاریح ده ساله رابطه. همه اینها احسان را کنار تو نگاه می دارد. بلند شو و برو.
من از نویسنده داستانم متنفرم. خودش بدبخت شده است می خواهد به زندگی من هم گند بزند. هرزه است. الکلی است. من خوشبختم. همه چیز دارم. همه چیز. و من و احسان عاشق هم هستیم. ما ده سال رابطه را برای یک رابطه جنسی کثافت به باد نمی دهیم. مگر روابط جنسی چه سهمی دارند در عشق. 10 درصد. درکل زندگی. مگر ما حیوان هستیم. (بگو هشتاد. ما حیوان هستیم. شک داری از داروین بپرس ) احسان من را درک می کند. من افسرده ام . خوب می شوم. ما با هم همه چیز داریم. ما عاشق هم هستیم. ما شراب ده ساله هستیم. ( بشین تا سرکه شیره بشوی دخترم )
من وقت عزیزم را از سر راه نیاورده ام که برای میتراها داستان بنویسم. من خودم روزی یکی از مردان خوابم را در بیداری دیدم داشت دنده عقب میرفت. بو کشیدم.. و رفتم. گذشته و تاریخ و منزلت و ساختار خانواده را هم مالیدم به درش. من به " روابط آزاد " زن و شوهری متعقد نیستم. همیشه یک نویسنده با وجدان متعهد پیدا می شود که این روابط را طوری بنویسد که یکی از طرفین نفرین ابدی بشود. من میترای داستانم را همینچا در ماشین گرانقیمت همسرش در اتوبان نیایش رها می کنم و می روم که مرد خوابم را ببوسم . از پشت گردن. از همانجا که به خاطر اوردمش بار اول که دیدمش. من هیچگاه صورت مردان خوابم را ندیده بودم. و نخواهم دید. من از تمام میتراهای اطرافم که تقریبن هزاران نفر هستند خواهش می کنم انقدر به من گیر ندهید که داستان ما را بنویس. داستان شما تکراری ترین داستان جهان است. خودتان فکر می کنید که منحصر بفردید. من داستان سفارشی می نویسم. ولی علاقه ای به موضوعات تکراری ندارم.
پینوشت : من صاحب وبلاگ پیاده رو به شماره ثبت دفتری 34-49-980 می دانم که بسیاری از شماها بااین نوشته همذات پنداری خواهید کرد. انکار خواهید کرد. فکر خواهید کرد که من به شما خیانت کرده ام و داستان شخص شما را نوشته ام. من را فحش خواهید داد. شما تنها نیستید دوست من. به سلامتی همه شما و خوابهایتان!
پینوشتی دیگر : احسان های عزیزم. می دانم که با خودت می گویی. زن من نه؟ زن من عاشق است. پاک است. فقط کمی سرد است. اکثر زنها اینگونه هستند. او به هیچکس جز من فکر نمی کند. من 10 سال است که می شناسمش. فرزندم. متاسفم که از پشت همین تریبون بگویم.زرشک!
همین .