تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.


قسمت اول : بیداری فرخنده

(از اینجا )

http://sainttouka.blogfa.com/post-215.aspx

شب تولد چهل سالگی آقای "فرخنده" خیلی معمولی گذشت، نه بویی از آشپزخانه به مشام کسی رسید و نه در دنیای مجازی کارت تبریکی برایش فرستاده شد، هیچ کس تولدش را به یاد نیاورد و تبریک نگفت و این عجیب نبود چون چند سالی بود که خودش هم روز تولدش را فراموش می کرد و فقط همزمانی اتفاقی آن با یک رویداد سیاسی مهم باعث می شد که بعد از خواندن روزنامه ها یادش بیفتد که متولد شده است. امسال هم خیلی دیر، درست قبل از آن که به رختخواب برود چهل سالگی را به خودش تبریک گفت، چراغ ها را خاموش کرد، کورمال کورمال تا تخت خواب رفت و دراز کشید و چشم هایش را محکم بست تا گوسفندها را بشمرد اما زوزه ی هواپیماهای "مسر شمیت" که بر فراز سرش دور می زدند نمی گذاشت خوابش ببرد؛ تقریباً مطمئن شده بود که بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، مسئولان کارخانه ی "مسر شمیت" تکنولوژی موتور هواپیماهای خود را به پشه ها فروخته اند، از سر استیصال ملافه را مثل سپر روی سر کشید و یک دست را برای تاراندن هواپیماهای دشمن بیرون گذاشت و  درهمان حال به خودش فکر کرد.

همسر و پسر آقای فرخنده با او زندگی نمی کردند، همسرش در سال وبایی به آشپزخانه مهاجرت کرد و دیگر بازنگشت و پسرش سه سالی می شد که در دنیای مجازی زندگی می کرد البته ارتباطشان کاملاً قطع نشده بود، با پسرش در یاهو 360 ملاقات می کرد و از طریق حس بویایی از حال همسرش خبر می گرفت: بوی قورمه سبزی  به این معنی بود که حال "فرشید" خوب است، از بوی سیر و پیاز داغ می فهمید که دارد از زندگی و مهاجرتش لذت می برد، بوی گوشت سوخته نشانه ی خبرهای بد بود، بوی شلغم پخته حکایت از بیماری و نقاهت داشت و بوی مرغ پخته علامت جریان سیال و یک نواخت زندگی بود و تکرار. وقتی بویی نمی آمد نگران می شد، می فهمید که اتفاقی در شرف وقوع است. سال شیوع طاعون با فرشید آشنا شده بود. همکار بودند و هردو اسم هایی داشتند که برازنده ی آن دیگری بود. همان سالی بود که زن ها مانتوهایی با سرشانه های پهن می پوشیدند و فرخنده در اولین دیدارشان به این نتیجه رسید که می تواند تمام عمر به این شانه های پهن تکیه کند؛ خیلی زود مد عوض شد و فرشید مانتوهای شانه پهنش را کنار گذاشت...

آقای فرخنده نفهمید که چه وقت خوابش برد اما در خواب دید که به اتفاق هزاران پشه پشت میز چوبی درازی نشسته است و پشه ها جام های کوچکی را به افتخار او بلند کرده اند و به زبان آلمانی می خندند و او خطاب به آنها می گوید: بنوشید این شراب را که خون من است...

فرخنده مثل هر روز از خواب که بیدار شد چند دقیقه ای روی لبه ی تخت نشست تا اسمش را به یاد بیاورد و یادش بیاید که چه ساعتی است، چند شنبه است، چرا بیدار شده و چکار باید بکند آن وقت خود را تا دستشویی کشاند و نگاهی در آینه به صورت پف کرده اش انداخت. چین و چروک ملافه ها اثری شبیه به ردّ چرخ یک تریلی روی صورتش گذاشته بود، چندباری دستش را محکم روی آن کشید اما پاک نشد. دندان هایش را مسواک زد، صورتش را اصلاح کرد و محکم شست تا یادش آمد که امروز اولین روز از مانده ی عمرش است و به یاد آورد که دیشب در خواب چهل سالگی را همراه با پشه ها جشن گرفته است. به یاد هواپیماهای مسر شمیت افتاد، می دانست که الان کجا می تواند پیدایشان کند، روی توری پنجره ای که اتاق خواب را از حیاط جدا می کرد نشسته بودند، شاید می خواستند راهی برای بیرون رفتن از اتاق پیدا کنند شاید هم راه را بلد بودند و این جا را فقط برای استراحت بعد از شام انتخاب کرده بودند تا از هوای تازه لذت ببرند به هر حال فرخنده تصمیم گرفت که به آن ها برای عبور از توری و رسیدن به آزادی کمک کند. یکی یکی پشه ها را، که حالا سنگین و خواب آلود بودند و نشانی از چالاکی شب قبل در آن ها نبود، با انگشت اشاره به توری فشار داد و از سوراخ های ریز توری ردشان کرد و دوباره دست هایش را که خونی شده بود شست و مثل هر روز لباس پوشید اما برخلاف همیشه کراوات نبست و بدون برداشتن قابلمه ی ناهار از در بیرون رفت. تصمیم داشت که از امروز آدم دیگری بشود.

توکا نیستانی- یکشنبه 27 مرداد 87  



فصل دوم : رقابت خدایان به روایت یک الهه چپ دست


فرخنده کنار خیابان در انتظار تاکسی ناخن اشاره اش را هنوز لکه کوچک خون رویش است نگاه می کند. نمی داند که لکه خون کشتن پشه است یا لکه خون جوش گوشش. چه اهمیتی دارد وقتی منبع هر دو مغز استخوان خودش است . مزدای سیاه می ایستد. شیشه پایین می آید. زن به فرخنده میگوید . 

- سوار شو
- شما؟
- من الهه شماره نوزده دست چپی خدای اسبق هستم.

فرخنده زن را نگاه می کند. زن لابد قصد اخاذی دارد. از آنها که برای فرشید جیغ خواهند زد. زن دانای کل است. می داند فرخنده به چه فکر می کند. 

- سوار شو. من قصد اخاذی ندارم. تو بلاتکلیفی . سوار شو تا گشت گیر نداده. برایت توضیح می دهم. 

فرخنده جلوی ماشین می رود. می خواهد شماره را یادداشت کند. مداد ندارد. ماشین پشت سر بوق می زند. تکرار می کند..AWS 32241

سوار می شود. 

- من شما را می شناسم؟ من کم حافظه ام.
- نه .  حقیقت این است که مردها شخصیت پس می اندازند بعد ما باید  راست و ریس کنیم. 
- نمی فهمم!
- همه ما خالق داریم. 
- مخالفم. 
- بعدن سر فلسفه خلقت بحث می کنیم. کسی که تو را خلق کرده یک روز تو یک کافی شاپ راست کرده و تو را خلق کرده. آنهم با این وضع. 
- چه وضعی؟
- چهل ساله. افسرده. رابطه زناشویی تعطیل. عشق هیچی.  با این شکم. پول هم که نداری. اگر من بودم تو الان با سیانور و قیچی خودکشی کرده بودی. 
- من پیاده میشوم سرکار خانم. 
- ببین این دلسوزی و انسانیت مرا می رساند. الان بیست و سه نفر دیگر منتظرند .من از تورنتو آمده ام. قبل از همه ..
به ساق پاهای برهنه من و نوشته های روی شلوارک جینم نگاه می کند.
- کانادا زندگی می کنی؟
- آره.
- چطوره آنجا؟ کلن؟
- خوبه . از اینجا بهتره.
- همه جا از اینجا بهتره. 
- نه اینجور نیست. 
- مهم نیست. من که اینجا گیرم. جای دیگر هم ندارم. تو حالا دلداری بده. اولش فکر کردم دیوانه ای.  هنوز هم مطمثن نیستم. ولی خوب شروع کردی. از آدمهای متفاوت خیلی خوشم می اید. 
- محل کارت کجاست؟
- شریعتی. جاده قدیم. چند وقته رفتی؟
- نازه. 
- خوب الهه خانم. حالا می خوای با من چیکار کنی؟ ظاهرن که خالق ما به تخمش هم نیستیم. 
- من دستم بازه. نمی توانم بکشمت چون ختم به من می شی. رسم بازی نیست. ولی هر چیز دیگر که درخواست کنی می توانم انجام بدهم. 

فرخنده سکوت می کند.  زن می تواند فکر فرخنده را ببیند که زنی را لخت کرده است و  با شلاق روی  رانهایش می زند. 

- من هم با تو بیام کانادا. 
- بیشتر فکر کن.  
- فکرم کار نمی کند. حوصله بچه بازی ندارم. امروز تولد چهل سالگی من است.
- می دانم. 
- بریم شمال؟
- من ماشینم نمره ایران نیست گیر می دهند. 
- من پیاده می شوم. 
- چرا؟
- حوصله ندارم. می خواهم راه بروم. یک کار متفاوت کنم. شاید بانک زدم. یا با یکی خوابیدم. یا با دوتا. یا بیشتر. 

نگاهش می کنم. جذاب است. کمی عرق کرده است. لباسهایش تمیز است. بوی خوبی میدهد. غم خوبی هم دارد. دستهایش بزرگ است. من به تمام در دستهایش جا می شوم. فکر جا شدن گرمم می کند. کف پایم را روی صندلی می گذارم. با دست روی پایم می کشم. فرخنده نگاهم نمی کند. فکر هم نمی کند. یا من نمی توانم فکرش را بخوانم. مچ پایم را می مالم. می گویم. 
"پشه ها پدرم را در آورده اند. " 
نگاهم می کند. دستم را از روی خالکوبی چینی مچ پایم بر می دارم. خیره مچ پای مرا نگاه می کند. خالکوبی را لمس می کنم. به صورتم نگاه می کند. 
- هر چه بخواهم
- هر چه بخواهی.
- می خواهم مچ پایم را خالکوبی کنم. بنویسم. "مرد چل چلچی "

حس خدا را دارم وقتی آدم سیب را گاز می زد. فرخنده را با یک ساق پای تراشیده و خالکوبی روی مچ پایش زیر پل سید خندان پیاده می کنم. 

آبدا الف. بیست و نه مرداد هشتادو هفت 


______________________________________________________________

این یک بازی است. سمت چپی ها همه دعوتند. رسوم بازی را از وبلاگ توکا نیستانی بخوانید.



+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 20:25  توسط پیاده  | 

۱. همکارم چشمهایش را بسته است و دارد آنلاین استخاره می کند که ببیند با دوست پسرش هم خانه بشود یا نه !

۲. همکار فوق الذکر حرف مرا باور نمی کند که روابط نامشروع با مرد نامحرم پیش از جاری شدن نکاح در اسلام گناه کبیره است و مار در آنجای آدم می کنند آن دنیا. می گویم : " قربانت اعتقادات سکولارت بروم. در دینی که نشان دادن موی سر گناه است. نشان دادن جای دیگر حتمن گناه کبیره است. "

می گوید : " ربطی ندارد. "

لابد ندارد. خوشحالم که نمردم و مصداق شعر ایرج میرزا را دیدم.

پی نوشت : من به آزادی و دخل و تصرف و بدعت در دین بسیار معتقدم و خیلی کیف می کنم که همکارم این بدعتهای خوب را در دین خلق می کند. من هم به شدت حمایتش می کنم. همین وبسایت استخاره را من برایش پیدا کردم.

( شاید برگردم )

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:56  توسط پیاده  | 

 

با مرد در مهمانی یک دوست مشترک آشنا شدم. سه سال پیش. کسی که ما را با هم آشنا کرد گفت که مرد نمی تواند بخندد . من یک کمدین پاره وقت هستم. مرد برای من بزرگترین تلاش زندگی بود. مرد نمی خندید. آنقدر نخندید که من عاشقش شدم. به بهترین شوخی های من فقط لبخند می زد و می گفت : " جالب بود" . روزی به مرد گفتم :"روزی که موفق شوم که تو را بخندانم می روم با خیال راحت میمیرم."

  گفت : " جالب بود. "

دیگر خسته شده ام و می خواهم بروم. نه برای نخندیدنش که یک سالی می شود که فکرش را هم نمی کنم. من طاقت روابط طولانی را ندارم و ضمنن یک کار تمام وقت هم در سانفرانسیکو گرفته ام. وسایلم را جمع کرده ام . همه چیز در ماشین است. بر می گردم که از مرد برای همیشه خداحافظی کنم. مرد روی کاناپه نشسته است و کتاب تن تن می خواند و می خندد.

 

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1387ساعت 9:26  توسط پیاده  | 

 

کلاس داستان نویسی خیابان رشت که می رفتم مردی داستانی خواند در مورد خرسی قهوه ای که با مارکز  (گابریا گارسیا مارکز !) زنی کرمانی را دزدیدند و به غاری در حوالی کرمان بردند. در غار مارکز بجای خرس کف پای زن را می لیسید و خرس هر آنچه که می خواست با زن می کرد. ازعرق سرد روی بینی مرد نویسنده می شد فهمید که مرد چه همزاد پنداری با خرس می کند. و  اگر قانون دست پایش را نبسته بود تا بحال چند زنی را به غار برده بود . در تمام مدت قصه من به این موضوع فکر می کردم که در تخیل متجاوز مرد نویسنده٬ مارکز بدبخت چرا باید کف پای زن کرمانی را بلیسد؟

داستان که تمام شد. مردی از شاگردان محجوب کلاس با خشم دستش را بلند کرد و گفت : "داستان این برادر به زنان کرمانی توهین کرده است. من اهل کرمان هستم و این داستان توهین است به خواهر و مادر من. این داستان شایعه است ! "

آنجا بود که من فهمیدم در داستان نویسی می توانی خرس و مارکز را به غاری در کرمان ببری. حتی می توانی خرس را مجبور کنی کون مارکز بگذارد. ولی حواست باشد به نوامیس شهری ٬ استانی  و کشوری مردم توهین نکنی. همین.

این در جواب دوستی بود که پرسید : " چرا در داستانهایتان از فضاهای ایرانی استفاده نمی کنید ؟"دوست عزیز من به دلایل بالا نه تنها از فضاهای ایرانی نمی توانم استفاده کنم بلکه این اواخر از استفاده از اسامی ایرانی هم منع شده ام. بفرمایید :

http://aliganjei.wordpress.com/2008/06/11/hanieh-x/

پینوشت : نقد ادبی حضور مارکز در این داستان رئال جادویی بسیار نمکین است که بعدن اگر شد هنگام صرف یک قهوه نجوشیده برای شما دوست عزیز تعریف می کنم.

+ نوشته شده در  دهم مرداد 1387ساعت 15:5  توسط پیاده  | 

 

 گربه مهمان من است. تا پنج هفته دیگر. گربه به روایت دکتر و مادرش عقیم است. به روایت دکتر گربه حس ندارد. دکتر اشتباه کرده است. گربه همه شب پشت در مویه می کند. گربه نر همسایه هم همین کار را در طرف دیگر در می کند. گربه همسایه خودش را می لیسد. گربه مهمان ناله می کند.

صداقت گربه ها را نگاه می کنم. می خواهند. کاری به کار دکتر و خدا و دین هم ندارند. احترام من بزرگتر را هم نگاه نمی دارند. می گویم : " مگی. تو دیگر حس نداری. حست را با رحمت بیرون کشیده اند .دکتر گفته است. پس بیخود این ادا را در نیاور. دکترت گفته است همه حس تو برای تولید مثل است. تو حس جنسی نداری . دکتر همه چیز را می داند." لیس می زند. ناله می کند.

گریه می کنم. همین.

 

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1387ساعت 9:28  توسط پیاده  |