تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

 

۰. خیلی خوبم. کسی که نظرش برایم بسیار مهم است .نظرش در مورد نوشته هایم مثبت است .این حالم را خیلی خوب کرده است. این را داشته باشید و فرض را بر این بگذارید که من سرخوشم تا شماره های بعدی.

۱. شنیدهام که مردی سی و هشت ساله دارد برای خوش "زندگینامه " می نویسد! گویا فرض را بر این گذاشته است که اگر آدم مهمی شد ( بیل گیتسی چیزی) ملت انگشت به ماتحت نمانند که حالا زندگینامه ایشان را چگونه جمع آوری کنند. فلذا ایشان که به استعداد خود ایمان دارند و مطمئن هستند که چیزی خواهند شد ٬در حال تدوین شرح حال خویش هستند .بعد از شنیدن این مساله و درک این که بعضی ها چقدر خودشان را دوست دارند و خواندن وبلاگ A Beautiful Mind به ذهنم رسید نکند یک روز مردم تصمیم بگیرند قصار گویی های من را جمع کنند. گفتم اسباب زحمت نشوم و خودم نغزگویی هایم همین جا بنویسم . گاس که روزی در وبلاگ یک ذهن زیبا خواهید خواند :

" هیچگاه از شوهر هایم نهراسیدم . جز یکبار که یکی از آنها را که قطعه قطعه کرده بودم  از فریزر فریاد زد : " عزیزم مامان جون من کلسترول دارند. لطفن من را ندهی ایشان بخورند . "

یا

"  لطفن مرا جدی نگیرید چون دردم می آید "

یا

" در روزنامه خواندم که آمار سکته قلبی مردان پایین آمده است و دانشمندان دنبال دلیلش می گردند.

الاغها دلیلش این است که من پیر شده ام و دیگر به زیبایی قبل نیستم "

یا

" همه آنچه مادرم به من آموخت این بود :" بوسش کن خوب شه " "

 

آیدا الف

هنرپیشه فیلمهای انیمیشن ژاپنی پوکه مون

2. در رختکن ورزشگاه خانمی را دیدم که پستانهایش را عمل کرده بود. خط زیرین پستانهایش بجای اینکه زیر آنها باشد ٬ بالای پستانها بود. انگار زنی با پستانهای سایز دو دال بالانس بزند. پستانها شق و رق بودند. فکر می کردم او چگونه دمر می خوابد. از مردان شنیده ام که پستانهای عمل کرده خانمها هیچ جذاب نیست. و مور مور می شوند. و خیلی بد است . و اوه . و اخ . من نمی دانم چرا این را در وبلاگی ٬ روزنامه ای  یا عریضه ای  نمی نویسند تا خانمها را از این تخیل که مردان بزرگش را دوست دارند به هر قیمتی در بیاورند. در آمریکای شمالی  قلکهایی فروخته می شود که رویش نوشته است : " پول برای جراحی پستان " . (قابل توجه اروپا نشینانی که می خواهند به آمریکا نشینان تهمت سطحی بودن بزنند. )اگر اعلام کنید که دوست ندارید کلی در هزینه ها صرفه جویی می شود.

۳. دوست بی نظیری می رود. دیشب خداحافظی کردیم. این هجران در مهاجرت خودش عالمی دارد. با اینکه می دانی یکبار کنده ای و دیگر نباید از کندن و کنده شدن دردت بگیرد باز هم گریه می کنی. بازهم حس می کنی قسمتی را از تو کندند. به نبودش عادت می کنی. ولی جای آن عضو قطع شده همیشه می خارد. ب. عزیز دیشب تمام راه را تا خانه گریه کردم. حس کردم این جهان وطنی هم دهان ما را ...

۴. تناقض بندهای صفر و سه یعنی همه تناقضاتی که در من جمع است. یعنی این من سرگردان. خوش وقتم.

 

 

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1387ساعت 14:20  توسط پیاده  | 

 

۱.  دیشب خواب یک داستان خیلی خوب را دیدم. بیدار شدم تا طرح را بنویسم. مداد و کاغذم دم دست نبود. جایش آب خوردم و گربه را مالاندم. کمی هم او را نگاه کردم. خوابیده بود. با موهای فرفری. انگشتم را لای موهایش کردم و برخی از فر خوردگی ها را باز کردم و بستم. باز کردم و بستم. خوابیدم. هر چه فکر نمی کنم یادم نمی آید داستان چه بود. ولی می دانم که اگر یادم می ماند نوبل می گرفتم!

۲. من الهه کارهای نا تمام هستم. چون من در راستای درمان افسردگی و افزایش شادی درون و بیرون به معایبم هم به شدت افتخار می کنم ٬ به ناتمامیهایم  هم افتخار می کنم. همین الان که این ها را می نویسم یک اشاره موشواره با پایان پروژه کارم فاصله دارم. ولی بجایش این ها را می نویسم. و پروژه نا تمام ول است در هوا. من اگر خدا بودم مرگ در کار نبود چون مرگ پایان است. همه چی ول می شد در هوا. و هیچ چیز صفر و یک نداشت. مثل زمان. و یک عده خضر و خضره خوشحال با هم ول می گشتند و دایم با هم دوست می شدند و به هم می زدند. و هیچگاه ساکن نمی شدند.

۳. فکر می کنم مهدی جامی هم در خوابم بود. همان خواب نوبلی. مهدی جان ٬ جان من اگر جریان خواب یادت آمد زود نپری بری نوبلش را بگیری. حق من را هم بده!

 

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1387ساعت 14:47  توسط پیاده  |