تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

در واگن مترو روی صندلی نشسته ام. کتاب " بارون درخت نشین " را می خوانم. زن کنار دستی هم دارد کتاب من را می خواند. از من سریعتر می خواند چون وقتی صفحه را تمام می کند تکان می خورد. بی قراری می کند یعنی بدو. هیچوقت کتاب شریکی خواندن به دلم نمی چسبد جز وقتی که در آغوش کسی کتاب بخوانم. 

زن سه بار عطسه می کند. هر سه بار می گوید : " معذرت می خواهم" . بین عطسه ها می گوید. با عجله . من هم سه بار می گویم : "خواهش می کنم. " چه بگویم؟ عطسه که معذرت ندارد. نریدی که ! ولی به هر حال این رابطه مملو از ادب ما تا پایان عطسه ها ادامه دارد. زن از کیفش دستمال در می آورد و محتویات دماغش را با صدا خالی می کند در دستمال . لای دستمال را باز می کند و نگاه می کند. من هم نگاه می کنم. همانطور که او کتاب من را نگاه می کرد. عوض داره پس گله نداره. (راستی چرا اگثر مردم بعد فین لای دستمال را نگاه می کنند. می خواهند مطمئن شوند گردنبند الماسشان که در دماغشان جاسازی شده بوده بیرون نیافتاده؟ یا شاید  از دیدین حجم زیاد مفتخر می شوند و به خود می بالند. چرا نگاه می کنند؟ نگاه ندارد مگر می روی مستراح فضولاتت را چک می کنی؟ البته یکی از بستگان ما کهنه بچه اش را که عوض می کرد. لای پوشک را باز می کرد و با دقتن از نقطه نظر حجم و رنگ بررسی می کرد. ) 

زن دو بار دیگر دماغش را پاک می کند. هر بار با هم دستمال را بررسی می کنیم. حتی یکبار که زود لای دستمال را می بنnد می خواهم بگویمش : " ا . چرا بستیش. من هنوز داشتم نگاه می کردم . " 
زن  بی مقدمه صورتش را رو به من می گیرد و می گوید : " دماغم تمیزه " من هم به سوراخ سمت چپی اشاره می کنم. زن پاکش می کند. آنجاست که می فهمم نگاه کردن دو آدم به یک دستمال آلوده قرابت می آورد. آنقدر که خانم با ادبی که برای عطسه اش معذرت می خواست حالا سوراخ دماغش را نشان من می دهد. 

نتیجه : برای حفظ روابط خیلی عمیق نگاه کردن به دستمال توالت همدیگر ضروریست.

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1387ساعت 14:5  توسط پیاده  | 

 

زن همکارم می گوید خواهرش همیشه آرزو داشته سگی را بکند. همه عکسها و فیلمهای در این زمینه را هم با دقت مطالعه کرده و غبطه خورده بود. وقتی همسایه اش آقای چیان-سو از او می خواهد که فقط دو ساعت از سگ سیاه و بسیار بزرگش نگهداری کند کسش شروع به تپیدن می کند. 

با عجله ٬ چهار دست و پا و برهنه روی کاناپه می رود و کسش را جلوی پوزه سگ نگاه می دارد. سگ بینی مرطوبش را روی کس می کشد. خواهرش دیوانه می شود. مسحور می شود. سگ ناگهان همه کس را گاز می گیرد. قفل. زن از روی کاناپه زمین می افتد و فقط به سختی خودش را از دهان سگ آزاد می کند. به اتاق می دود و در را قفل می کند تا چیان -سو برسد. دو هفته با زخم و درد سرمی کند. حتی نمی دانسته است که به دکتر چه بگوید . مثلن بگوید :

" دکتر. من نبودم. بیرون بودم. کس آنجا بود. سگ هم بود. آمدم خانه دیدم اینجور شده. "

یا " جای دندانهای شوهرم است . خیلی عاشق من است "

یا " گرفت به سیم خاردار"

پس می سوزد و می سازد. یک روز چیان - سو را می بیند و حال سگ را می پرسد. چیان-سو می گوید : " خوب است. کمی پرخاشگر شده ولی دکترش گفته بخاطر این است که رحمش را دیر در آورده ایم. "

نکته : همیشه از تمایلات طرف مقابلاتان سوال کنید.

 

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1387ساعت 13:56  توسط پیاده  | 

رفقا گویا دوران حکومت سفیدان بر سبزه ها  تمام شده است. دیشب آمریکا یک رهبر سبزه را به ریاست جمهوری انتخاب کرد. شما هم رسالت خود را انجام بدهید و به این وبلاگ نویس سبزه -توکای مقدس - رای بدهید.   

پینوشت : من خودم از نزدیک دیدمش. از اوباما سبزه تر است. یعنی آنقدر سبزه هست که رویا مارتین لوتر کینگ در مورد دویچه وله به حقیقت بپیوندد. 

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1387ساعت 8:29  توسط پیاده  | 

از روزی که مرد گفت : " عزیزم بیا دیگر حرفش را نزنیم" ، حرفی نداشتم که با مرد بزنم. مرد به دلیل سکوت آزار دهنده  شش ماه بعد از من جدا شد و یکسال بعد در خواست طلاق کرد. 
+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1387ساعت 23:13  توسط پیاده  | 

یک - دوستم -اگر خودش رضایت کتبی داد اسمش را با لینکش می گذارم - دیشب خانه من بود. شراب می نوشیدیم و به صدای سوختن هیزم گوش می کردیم. دوست دیگرمان که شاعر مردیست عاشق هم اینجا بود. شاعر که برخلاف من دنیایش سبز است و آدمهایش عاشق ، اصرار داشت که من و  دوستم " نجیب " هستیم. و ما اصرارداشتیم " ما نجیب نیستیم" . برایش مثال اوردیم که ببین اسب نجابتش به چه کارش می آید؟ یا زنان نجیب چه هستند جز زنانی که دم بر نمی آورند و سکوت می کنند تا فقط امثال تو بگویید : " چقدر این زن نجیب است " . به مثالهای زیر که در راستای تعریف معنای نجابت جمع آوری شده است توجه فرمایید :

شوهر دوستم می گفت : " زن نجیب خودش حال نمی کند بین مردها کار کند. معذب میشود. " 
مادربزرگم وقتی که تکه ای نان لواش داغ را دم نانوایی به من نمی داد : " دحتر نجیب مثل شلخته ها تو خیابان چیز نمی خورد. "
همکار مذکرم در شرکت فهامه : " دوست دحتر آدم باید خوشگل باشد زن آدم نجیب " 
مادرم وقتی کسی مستقیمن به من توهین می کرد : " تو نجیب باش. " 
نمی توانم بگویم از کی : " زن نجیب هیچوقت به وبلاگ نازلی لینک نمی دهد "
بسیاری از جهانیان : "زن نچیب دلش از آن کارها نمی خواهد " 

 خلاصه من و دوستم نجابت را منکر شدیم و به قاطر بودن بسنده کردیم . موقع خواب با خودم فکر می کردم :" اگر اجداد من بدانند  که تخم و ترکه شان با این همه اصرار منکر نجابت می شود چه نچ نچی خواهند کرد. 
شما هم که الان داری نچ نچ می کنی بدان و آگاه باش که " نجیب به آن معنا که تو می پسندی خیلی چیز بی خودی است" همین.

( اگر به این زبان نوشتم  دلیلش این است که با همین زبان  با دوست شاعر بجث کردیم )

دو - پنچ نفر از خانمهای محل کارم حامله شده اند. همه تقزیبن همزمان. از سه ماه تا شش ماه. وقتی غذایم را گزم می کنم چیزی - اغراق نمی کنم.  یعنی هیچ - برای خودم نمی ماند. امروز همه لوبیا پلویم را یکیشان خورد که دخترش با ماه گرفتگی به دنیا نیاید. بعد از اینکه ته ظرف را در اورد به من گفت : " غذاهای پارسی - پرشین - بهترین غذاهای جهان هستند. ولی کاش با بوقلمون می پختی " من روز بروز نحیف تر می شوم تا نسل بشر منقرض نشود. 

سه - من اگر نامریی می شدم جتمن یواشکی می رفتم در اتاق عباس کیارستمی و عینک قاب سفید، دسته پهن و شیشه جیوه ای  در خواب روی صورتش می گذاشتم و عکس می گرفتم. 

چهار - نکنید. همه عقده های فرو خورده و دردهای زندگی تان را حالا که جامی رفته برطرف نکنید. این همه شعار ندهید : " حقش بود . مگه مال اون بود . " رادیو که  تجارتخانه نیست. رادیو زمانه هم به قیافه اش یک ارگان تجاری نمی خورد که حالا چون مهدی جامی " سود خالصش " کم بوده باید برود. مدیریت مهدی جامی را با "زیمنس " قیاس نکنید. حالا اگر اخراج شده اید ، یا جامی دو سال پیش ناراحتتان کرده است و دو سال بوده که ساکتتید ناگهان مثل عقده ای ها نپرید وسط و خوشحالی کنید. حداقل تظاهر کنید. برای حفظ ظاهر. شما که این همه ایراد به مدیریت و سیستم فاشیستی زمانه داشتید چرا آن دو سال پیش که آمدید بیرون این افشاگری ها را نکردید؟ دلایلتان ضعیف بود؟ چرا لوگو درست نکردید بگذارید کنار وبلاگتان که " زمانه برای همه نه برای مهدی ! "  
من همیشه برای بنیانگدار احترام قایلم. کسی با این ایده خلاق و ناب چندین نویسنده و روزنامه نگار حرفه ای و غیر حرفه ای را کنار هم جمع می کند.  کسی که از نظر من به عنوان ناظر سوم شخص و در قیاس با باقی رسانه ها بیشترین تلاش را برای انتقال عقاید ضد و نقیض  و یا غیر متعارف کرده است. من از مهدی جامی دفاع نمی کنم. من برای این همه تمرین و تلاش احترام قایلم. من زمانه را با همه رادیو و تلویزیون های خارج از ایران قیاس می کنم. می دانم کار که به غلتک افتاد همه می گویند : "کاری نداشت که. من هم می توانم" 
نکنید مادر جان نکنید.



+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1387ساعت 19:2  توسط پیاده  | 

به خاطر پهلوانی مهدی

مهدی را از زمانه انداخته اند بيرون. من سياست های پشت ماجرا را درست نمی دانم. آنهايی را هم که می دانم نبايد بنويسم. تنها به چند مورد می خواهم اشاره کنم.....

بالا برويد، پايين بياييد من مهدی را خيلی دوست دارم. از زبان من خارج عرف تر، مشکل دار تر، فراهنجار تر، در اين وبلاگستان وجود ندارد. ميان تمام اين کله گنده هايی که من به آنها گير دادم تنها کسی که جوابم را داد، با من دهن به دهن گذاشت، بحث کرد، گفتگو کرد، مهدی بود. نقدش را من قبول نداشتم و دعوامان هم شد، اما تنها کسی بود که آدم حساب کرد من را. همان لحظه که جوابم را داد نفهميدم که چقدر دوستش دارم. بعداً فهميدم.

مهدی جامی يک تز فوق ليسانس يک باری يک جايی نوشته که کتاب شده است. اولين بار کتاب را خانه مهدی خلجی ديدم. کتاب اش يک نقد و بررسی آيين های جوانمردی، عياری، پهلوانی و لوطی گری است. طبعاً نگاهش مردانه است. مهدی است ديگر، بالاخره تا يک حدی مرد سالار است. اما چيزی که آنجا می بينی اخلاق مهدی است. در نقد ادب پهلوانی نگاه پهلوانانه می بينی، اميد به يک اخلاق کثرت گرايانه می بينی ميان خطوط ادب و تاريخ ايران. من دوستش دارم، مهدی را می گويم، به خاطر همين اخلاق پهلوانانه اش دوستش دارم.

راديو زمانه به خاطر سرمايه اخلاقی مهدی بود که به شکل کنونی اش در آمد. من نمی دانم مهدی بلد است مدیريت کند يا نه. اما، می دانم که اگر اين برخورد لوطی گری مهدی نبود و اميد به يک آرمان شهر کثرت گرايانه نبود راديو زمانه تبديل می شد به الباقی رسانه های دياسپورای ايرانی: سياه و سفيد سياسی.

در راديو زمانه همه چيز پيدا می شود، اين خوبی اش است. از ضد دين ترين برخورد ها تا دين محور ترين آنها. از مدرن تا نقد مدرنيته. از فمنيستی تا ضد زن. از مطالب حول محور همجنسگرايی و دگرباش بودن، تا طنز های خشونت آميز بر عليه زنان و اقليت های جنسی. اينها خوبی زمانه بود. خوبی مدريت مهدی بود.

نمی دانم از اين به بعد چه خواهد شد. می دانم که مهدی بود که اين توانبخشی را به همه می داد که به ايميل زمانه ايميل بزنند و مطلب چاپ کنند. شعارش اين بود که راديو خودمانی است. مردم دست می گرفتند، مسخره می کردند... واقعاً بود. از خيلی شهر های کوچک ايران، مردم در زمانه مطلب چاپ می کردند. از تابو ترين مسائل، مردم در زمانه مطلب چاپ می کردند. اين نگاه کثرت گرايانه مهدی بودکه اجازه تعامل افکار را می داد. اجازه می داد با افکار خودش هم آدم کلنجار برود. ممکن بود حالا اعمال قدرتی کند، حرف آخری بزند، اخلاق نسبتاً مغرور اش جلوی چشمش را بگيرد اما اجازه تعامل می داد. اين بهترين خاصيت مهدی بود به عنوان مدير يک راديو تازه، با نگاهی تازه: پهلوانی اش، لوطی بودن اش....

نگاه کنيد به اين بساطی که در روز آنلاين است. خود مافيااند اينها. بين خودشان می برند و می دوزند و کف می زنند و تشويق می کنند و جايزه می دهند. سياه و سفيد و هدفمند. آبروی شعور انسانی را برده اند با اين رسانه شان. نگاه کنيد، راديو فردا را، ارگان تبليغاتی قدرتمند ترين قدرت جهان است. اينها خير سرشان فکر می کنند که ملت ايران را نمايندگی می کنند. يا که نماينده های نسبتاً خوبی از نخبه ها هستند که مساله خطير رسانه را به عهده گرفته اند؟ جوک است به خدا. راديو فردا و صدای آمريکا رسماً تهوع آورند. مملکتی که بيشتر مردم اش مسلمان اند و اينها يک نفر زن محجبه ندارند در سيستم کاری شان در کادر های تلوزيون شان که هيچ، حرف اسلام هم بزنيد می خواهند خفه تان کنند. آدم هايی که برای اين رسانه ها کار می کنند. خيلی هاشان ژورناليست های خوبی اند که به خاطر نبودن فضاهای کاری مشابه زمانه مجبورند برای در آوردن نان شب در رسانه های عملاً دست راستی وابسته به آمريکا کار کنند. آنهايی هم که در سيستم های مدیريتی و رده های بالا کار می کنند مرام و اخلاق و لوطی گری و همه اينها که ديگر به کنار، به راحتی برای پول نيروی کار خورد را فروخته اند و مفت هم فروخته اند. خوب بودجه زمانه هم از موسسه پرس ناو می آمد که خودمانيم ديگر بودجه اش دولتی بود. اما باز مردم آزادی عمل داشتند در توليد مطلب. با رفتن مهدی و آمدن يکی مثل ابراهيم نبوی که گويا خيلی دارد تلاش می کند کار را بگيرد همه اينها به گند کشيده خواهد شد.

نمی خواهم نبوی را ناراحت کنم. می دانم قلبش اين روز ها اوضاع اش خراب است اما برادر، بی مرامی و بی اخلاقی تا چه حد؟ اين ها، اين گروه روز آنلاين، همه شان واقعاً آخر شأن انسانی اند. مافيای رسانه اي. همه چيز و همه کس را می خورند که به منافع شخصی شان برسند. نيک آهنگ هم. اينهمه اين آق مهدی عزيز ما به اينها حال داد با وجود اعتراض های هرچه آدم خوش فکر بود (از جمله خود بنده، کاوه پزشک، مانی ب، فريد حائری نژاد، و خيلی های ديگر....) باز هم اينها نهايت بی مرامی را در حقش کردند. نيک آهنگ نمی دانم پشت صحنه چه می کند. اما لوس بازی در آورده در وبلاگ اش می نويسد کانفليکت آو اينترست. يعنی از من انتظار نداشته باشيد که چيزی بگويم چون من خودم منافعم گير است. خدا شاهد است که همين بساط را سر روز آنلاين در آورد. آدمی که حاضر است هزار سياست بازی در بياورد که نان شب اش از دست نرود. بامبول در می آورد يکی به نعل می زند، يکی به ميخ که خودش هميشه تامين باشد. اخلاق هم که اصلاً مهم نيست.

اينها را دارم می نوسيم برای اينکه ناراحت و عصبانی ام که با مهدی همچين رفتاری می کنند. از آن ور نگران اخلاق خبرنگاری و رسانه اي هستم. اگر قرار باشد که تحمل نگاه مهدی، کثرت گرايی مهدی، نوع برخوردش با مسائل را هم اينها نداشته باشند، امکان ندارد ذره اي اميدوار بود که اين پول ها که "خارجی ها" به ايرانی های دياسپورا می دهند برای کاری جز براندازی در راستای اهداف امپرياليسم جديد، خرج شود.

اگر مهدی ايرادی مدیريتی داشت، می شد که با او کنار آمد، سيستم های موازی طراحی کرد که مسائل مدیريتی را حل کنند. اما نگاه کثرت گرای مهدی را هيچکدام از اين کله گنده های موجود در بازی های رسانه اي ندارند. آق مهدی، آنجور که من دوست دارم صدايش کنم، کم روی اعصاب من راه نرفته است. می دانم که احتمالاً روی اعصاب خيلی ها راه رفته است. کله شق است خوب. بر خلاف عشقش به مدرنيته که نمی داند چيست، آدم مدرنی نيست. آدم مدرن نبوی است. آدم مدرن پدر سوخته است. آدم مدرن دنبال سياست بازی است که منافع شخصی اش را تامين کند. آدم مدرن جان فدای کاپيتاليسم می کند که ارزش افزوده نيروی کار اين و آن را بخورد. نمی گويم مهدی مثلاً می تواند کاوه آهنگر باشد، وسط قلب کاپيتاليسم قيام کند و نبوده است. مطمئن هستم که جزوی از سيستم است. اما باز هم همان وسط حواسش جمع بوده که کار ايجاد کند. به جوان ها کار بدهند، به خبرنگاران از شهر های کوچک ايران کار بدهد، به زنان کار بدهد و با همه اين کار دادن ها مسائل مربوط به هر قشر را در راديو مطرح کند.

اين شايد از آن حرف های احساساتی است که نبايد بزنم چون من آدمی نيستم که به قولم ام وفا کنم و خدا هم می داند بنده خدا مهدی از این به بعد به کجا خواهد رفت و چه خواهد کرد. اما با همه اينها دوست دارم مهدی بداند که اگر روزی جايی تصميم گرفت رسانه اي مستقل از سياست بازی اين مافيای رسانه اي، اين دولت های خارجی، اين پول های به درد نخور، اين بی مرامی ها راه بياندازد، من يکی مخلصش هم هستم. با او همکاری می کنم، تا جايی که اخلاق ام اجازه دهد تنها و تنها به يک دليل و آن هم اينکه وسط اين همه بی اخلاقی، پهلوان است. اخلاق پهلوانی را از وسط ادب فارسی بيرون کشيده است و به آن عمل می کند. اين برای من ارزش دارد. ارزش اينکه با او کلنجار بروم و با او تعامل فکری کنم.
+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1387ساعت 23:45  توسط پیاده  | 

چند شب پیش سه ساعت خوابیدم. همینجوری. خوابم نمی آمد. به مادرم فکر می کردم. همینجوری .روی مبل نشسته بودم و همه جا تاریک بود. به صدای جویدن موشها. نفسهای مرد. جیغ سمور گوش می کردم. آن دست خیابان قبرستان است.  قسم می خورم که صدای جیغ آدم هم می آمد. شاید تازه رفته ای را سمور داشت پاره می کرد. یا مرده ای بر مزار مرده ای دیگر شیون می کرد.

خوابم نمی آمد. به خودم فکر می کردم. پوستم تنگ شده است. ساعت سه و پنجاه دقیقه به رختخواب رفتم. خواب دبدم. میله ای را از فرورفتگی زیر گلوگاهم (هناسم- به نقل قاصدک) رد کرده اند و از پشت سرم در آورده اند. دو سر میله را روی یک بارفیکس گذاشته اند و من در هوا تاب می خورم. میله حنجره ام را تا زیر چانه پاره کرده است ولی گیر کرده است به استخوان جمجمه و بالاتر نمی رود. دلم می خواهد میله بالا برود و من تمام کنم. ولی گیر است. باد می آمد .در خواب تاب می خوردم و فکر می کردم : " اینکه می گویند به اینجا رسیده منظورشان آب نیست. میله است "

* کاش من هم قلم و استعداد توکا را داشتم و خودم را با میله ای که دو سرش روی دو بارفیکس موازی است می کشیدم. تا شما درک کنید من چه می گویم و هناسم کجاست.

+ نوشته شده در  نهم آبان 1387ساعت 13:57  توسط پیاده  | 

فقط از من و زن  بر می آید که در روز تولد سی سالگی به دماغ فکر کنیم. جلوی آینه دستشویی ایستاده ام. خودم را در آینه نگاه می کنم. صدای خنده همه دوستان که از دور بر جهان در خانه ام جمعند می اید. همه شادند که من سی ساله ام. دماغ را با کف دست فشار می دهم. دردش می گیرد. با شمع خوشبو کننده دستشویی نوک دماغ را کز می دهم. بوی غیر طبیعی و گه " طراوت آسمانی " می پیچد در دماغ. دماغ رد پای شکست من است. رد خود فروشی. زخم است انگار. 

من بیست و پنج سال با دماغ زندگی کردم. دوست پسر گرفتم. مردانی دوست داشتنی عاشقم شدند. و همیشه می دانستم که من خوبم. تا آنروز که او بعد از یکسال دوستی با مادر و پدرش به خانه ما آمد. وقتی رفت زنگ زد و گفت : " مادرم گفت که بد نبودی ولی دماغت بزرگ بود. " همان شب هم ایستادم جلوی آینه و به دماغ نگاه کردم. خوب بود. مطمئن بودم.
گاهی زنگ می زد و از دماغ می گفت. من با همان دماغ عروسی کردم. عکس هم گرفتم. با افتخار. او رفت و من و دماغ بودیم. شاید چون مرتب  از دماغ می گفت و از مادرش نقل قول می کرد " همه چیزش خوب است ولی کاش دماغش انقدری نبود ."به دماغ شک کردم. گفت : " از پولش نترس " از پولش نمی ترسیدم. دماغ را عمل کردم که همه چیز تمام بشوم.
پنچ سال است که در آینه به ناتمامی نگاه می کنم. انگار در آینه او نشسته است و می خندد. روزی که خانه اش را ترک کردم در شیشه اتوبوس به دماغ نگاه کردم. رویش دست کشیدم و گفتم : " طفلک در حق تو بیشتر از همه ظلم شد " 
دماغ عزیز تو تنها اشتباه من در دهه سوم زندگیم بودی. ولی بدان و آگاه باش که همین توی عملی روزی چندین بار به من یاد آوری می کنی  که خوبم. خوب خوب. همان که باید باشم. بوس بده آشتی کنیم.

+ نوشته شده در  ششم آبان 1387ساعت 22:34  توسط پیاده  |