تبليغاتX
پیاده رو

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.

 

هرکدامشان نشانه ای از برادرم دارند. شماره سی و سه : بینی. شماره پنجاه و نه : ابرو. شماره شصت و یک : انگشتان . نود و چهار زخم کنار گوش را دارد. مرد وکیل در گوشم نجوا می کند : " از آنطرف آب جلاد-پلاستیک آورده اند، مرده های مردم را مثله می کند و دوباره سر هم می کند. می خواهند کسی ، کسی را شناسایی نکند. همه را می خواهند گمنام خاک کنند. در گیر جراحی بودند برای همین سی روز بعد خبرمان کردند. "

چشمان همه مردگان بسته است . سردم است. بوی سرد خانه آزارم می دهد. بوی خون، سرما و فلز. به شماره صد و سی چهار نگاه می کنم. کمی شبیه برادرم است. فکر می کنم برادرم چه شکلی بود. صورتش را بیاد نمی آورم. عکسش را در کیف پولم نگاه می کنم. شبیه نیستند. چشمهایش در عکس سیاه و سفید هم روشن هستند. به مرد می گویم : " چشمها ، چشمها را باز می کنیم و هر کدام که نگاه " آیدین " را داشت  را با خودمان می بریم. نگاه از همه چیز مهمتر است. " می گوید : " همه صد و پنجاه و شش تایشان را . " می گویم : " آره "

اولین کشو را می کشم. پلکهای پیرمرد را باز می کنم. چشمهایش هنوز قرمزند. از گاز فلقل. شاید هم از گریه. مرده شصت و پنجم زنی جوان است که چشمان برادرم را دارد. عسلی ، بزرگ و نا آرام. می گویم خودش است . چشمها را می بندم.

مرد مسئول می گوید : " نمی شود. گفتی برادرم. این که زن است. " دوازده میلیون تومان زیر میزی می دهیم تا خواهری را بجای برادرم تحویل بگیریم. خواهر و برادرم را در قبری دو طبقه در ارزانترین جای قبرستان چال می کنم. روی سنگ قبر نامی از کسی نمی برم . به جز نام خودم.

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:35  توسط پیاده  | 

 

سال اول دبیرستان که بودم معلم درس اجتماعی من را در مقابل همه کلاس بخاطر حجم زیاد " ابروهایم"  مسخره کرد. .وسط درس پرسیدن بی مقدمه گفت " بچه ها٬ احدیانی انگار دوتا سوسک چسبونده بالا چشمانش. ابرو از این بدتر نمی شه!" و نیمی از کلاس خندیدند.

آنروز این جمله برای پانزده سالگی ام خیلی سنگین بود ( امروز عین خیالم نیست . باور ندارید امتحان کنید! ). بغض را تا خانه نگاه داشتم. آمدم خانه. با چشمان خیس جریان را برای مادرم گفتم. هر دو در آشپزخانه نشسته بودیم. مادرم گوش می کرد و روی کاغذ خط می کشید.  مادرم گفت که به مدرسه می آید و با معلمم حرف می زند. گفت به منطقه هم زنگ می زند. و گفت اگر اخراجم نکنند می گذارد زیر ابرویم را هم تمییز کنم ( پانزده سال پیش ابرویت را اگر بر می داشتی می گفتند برو بشین خانه هر وقت در اومد بیا مدرسه ! الان چگونه است؟)

مادرم که از آشپزخانه رفت بیرون دیدم گوشه دفتر سر رسیدش که همیشه روی میز آشپزخانه باز بود و کارهای روزش را در آن می نوشت ٬ نوشته است : " کاش قورتت می دادم ". شاید مادرم آن لحظه حس کرده بود چقدر خطر و درد بیرون رحمش است که کنترلش از دست او خارج است و او حتی فکرش را هم نکرده است. همه وحشتش را با این یک جمله کنار دفتر سررسیدش نوشته بود.

گاهی درکش می کنم. این روزها می فهمم که بدن من عجب توانایی دارد برای محافظت این انسان که درون من است. از سرما. از گرما. از گرسنگی. از ضربه. از تحقیر. از استهزا. از سرخوردگی. از شنیدن دروغ. و وقتی بیرون بیاید چقدر عوامل زیادی لازم هستند که این ها را برایش فراهم کنند و عمرن که نتوانند.

 امروز که این عکسها را دیدم فکر کردم چقدر زیادند والدینی که هر روز دلشان می خواهد بچه هایشان را "قورت " بدهند. و یا اصلن نزایندشان .

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:29  توسط پیاده  | 

 

خیلی جاها دور گود نشستن و نظاره کردن خیلی سخت است. گاهی حس می کنی شاید سخت تر هم است. چیزی مثل عذاب وجدان گریبانت را می گیرد. اگر چای آرام از گلویت پایین می رود. اگر آفتاب گرم و لدت بخش است. اگر دریاچه آبیست. اگر مردی که کنار خیابان آهنگی را با گیتار می زند صدای دلنشینی دارد. دلت می خواهد چشمهایت را ببندی و فرار کنی. که نشنوی. دلت می خواهد کفش تنگ بپوشی که درد بکشی در هر قدمی که زیر آفتاب بر می داری. دلت می خواهد هیچ چیز شادت نکند . حتی ضربه های آرام بچه از درون و این حس عجیب که سالهاست که در انتظارش بوده ای.

دور گود جای بدیست. من یادم است که در زمان جنگ و بمب باران ما در پناهگاه می خندیدم. عروسی هم رفتیم. خیلی ها ( بنده که نه ) رابطه جنسی هم داشتند که محصولش می شود همین چند میلیون متولد شصت و چهار و شصت و پنج. ولی بستگان ما که ایران نبودند هر روز به روایت خودشان اشک می ریختند. ما آنروزها می گفتیم : " دور گود نشسته اند. عرقشان را دارند می خورند و تظاهر به نگرانی می کنند " ولی امروز می دانم که اینطور نیست. دو هفته است که دوستانم را صرفن راهپیمایی ها می بینم. بعد از راهپیمایی با هم حرف نمی زنیم از ترس لبخندی که روی لبهایمان بنشیند. دو هفته است که جایی که موزیک زنده بزنند نرفته ام. لباسی جز به رنگهای سیاه و سبز نپوشیدم. مراسم کتاب خوانی در برکلی و سفرم به کالیفرنیا را کنسل کرده ام.  ترسیدم که نکند انار٬ فرنگوپلیس٬ سبیل ٬شادی٬ لونا و آرش را ببینم و دلم شاد بشود. از دلم اگر که شاد بشود٬ خجالت می کشم.  چشم دوخته ام به چراغ برادر که کی روش بشود و من بگویم : " خوبی؟ "

دو هفته است که معذبم از حس خوبی که لگدهای این پسر به من می دهد. فکر می کنم به دردی که آنها می کشند و ما اینجا آسمانمان آبیست . هرچند درد مشترک است. بی وطنی ما هم که امروز محسوس تر از همیشه جایش درد می کند حس عجیبیست. باید یاد بگیرم که انرژی٬ لازمه ایستادن است. یادم بیاید که زندگی هم است. باید خشم را متمرکز کنم. این همه به دل نگیرم. روحیه بدهم. باید گاهی سکوت کنم و دل بسپرم به زمان. دلم هیچوقت این همه تنگ ایران نبوده است.

+ نوشته شده در  پنجم تیر 1388ساعت 16:43  توسط پیاده  |