هرکدامشان نشانه ای از برادرم دارند. شماره سی و سه : بینی. شماره پنجاه و نه : ابرو. شماره شصت و یک : انگشتان . نود و چهار زخم کنار گوش را دارد. مرد وکیل در گوشم نجوا می کند : " از آنطرف آب جلاد-پلاستیک آورده اند، مرده های مردم را مثله می کند و دوباره سر هم می کند. می خواهند کسی ، کسی را شناسایی نکند. همه را می خواهند گمنام خاک کنند. در گیر جراحی بودند برای همین سی روز بعد خبرمان کردند. "
چشمان همه مردگان بسته است . سردم است. بوی سرد خانه آزارم می دهد. بوی خون، سرما و فلز. به شماره صد و سی چهار نگاه می کنم. کمی شبیه برادرم است. فکر می کنم برادرم چه شکلی بود. صورتش را بیاد نمی آورم. عکسش را در کیف پولم نگاه می کنم. شبیه نیستند. چشمهایش در عکس سیاه و سفید هم روشن هستند. به مرد می گویم : " چشمها ، چشمها را باز می کنیم و هر کدام که نگاه " آیدین " را داشت را با خودمان می بریم. نگاه از همه چیز مهمتر است. " می گوید : " همه صد و پنجاه و شش تایشان را . " می گویم : " آره "
اولین کشو را می کشم. پلکهای پیرمرد را باز می کنم. چشمهایش هنوز قرمزند. از گاز فلقل. شاید هم از گریه. مرده شصت و پنجم زنی جوان است که چشمان برادرم را دارد. عسلی ، بزرگ و نا آرام. می گویم خودش است . چشمها را می بندم.
مرد مسئول می گوید : " نمی شود. گفتی برادرم. این که زن است. " دوازده میلیون تومان زیر میزی می دهیم تا خواهری را بجای برادرم تحویل بگیریم. خواهر و برادرم را در قبری دو طبقه در ارزانترین جای قبرستان چال می کنم. روی سنگ قبر نامی از کسی نمی برم . به جز نام خودم.


