با احترام برای یک دوست سایه ای
آسانسور بین طبقه هفدهم و هجدهم ایستاد. ناگهان دو طبقه سقوط کرد .ایستاد. مجموعه ای از صداهای فریاد و شیون از کنار گوشمان گذشت. مانند صداهایی که وقتی پایین ترن هوایی ایستاده اید می شونید.
" ییییی اا آآآ وووو ی ی ی " .
بعد صدای خرد شدن آهن و شکستن استخوانها . مانند صدایی که موقعی که در آنطرف بزرگراه تصادف می شود می شنوید.
" قروووووووششش چچچ چچ خخخ تتت ججج جج ققق آییییی چق چق "
زن دستهایش را به دیواره گرفته بود و جیغ می زد. " غلط کردم . خدایا " می لرزیدم. زانو هایم خم شده بود. گفتم : " آرام باش. تکان نخور". زن جیغ زد: " باورت می شود که من به طبقه بیستم می رفتم که خودم را پنجره پرت کنم پایین ؟ " چراغ طبقه بیستم هنوز روشن بود.
پاورقی :
1. این داستان سه صفحه بلند تر است. همین.
2. اگر از من بپرسند : " از فواید وبلاگ بگو ؟ " خواهم گفت :
الف. .....
ب. ....
ج. دیدن توکا نیستانی
د. ....
.....
+ نوشته شده در هفتم خرداد 1387ساعت 2:22  توسط پیاده
|



