۱. با هم روی مبل نشسته بودیم. از دبستان با هم دوست هستیم. بیست سال. گفتم : " خسته شدم. باور کن. اگر شهامتش را داشتم نا حالا خودم را کشته بودم. دیگر نمی توانم. کاش می توانستم" گریه می کردم و او در کیفش دنبال دستمال می گشت. اسلحه را رو به صورتم گرفت و گفت : " دوست واقعی برای همین مواقع است "
مرحوم آیدا الف.
۲. مرد بعد از هفت سال من را دید. در رستورانی کنار اقیانوس. هفت سال پیش عاشق هم بودیم. بعد از یکساعت دستم را گرفت و گفت : " دختر تو اصلن عوض نشدی. چقدر خوشحالم " گفتم: " چرا شدم. چون دیگر اصلن از تو خوشم نمی آید "
+ نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:46  توسط پیاده
|


