تبليغاتX
پیاده رو - نوشتن گاهی بهترین راه برای فکر نکردن است یا برای بیان خستگی

پیاده رو

من, تمرین نوشتن می کنم.


1. امروز یکشنبه بود. فرقی نداشت می توانست شنبه هم باشد یا چهارشنبه. امروز برای من فرقی نمی کرد. من همه روز را خوابیدم. 

2. خستگی هنوز با من است. نوعی خاص از خستگی. امروز بعد از دو ساعت پیاده روی در هوای سرد ساعت ده شب تورنتو فهمیدم چرا خسته ام. ولی الان یادم نمی آید. همیشه باید جایی یادداشت کنم. خستگی را به مرد منتقل کرده ام. حس می کنم چشمهایش خسته شده است. حتی تاب موهایش لخت ترشده . دلم می خواهد در آغوش بگیرمش و بگویم : " لطفن تو خسته نباش" ولی جان ندارم. دلم می خواهد با مرد مجعد به یک سفر بروم . ولی بجایش فردا باید بروم سر کار . نگاهش می کنم. کنارم روی کاناپه نشسته است. حرف تا پشت لبم می آید ولی وقتی می خواهم بزنمش سوت آه می شود. مرد حالا خسته تر است. 

3. بهترین دوستم دارد ازدواج می کند. من خوشجالم چون خوشحال است. می دانم بدترین جا برای نوشتن این حس بین بند دو و  چهار این نوشته بی انرژی است. ولی اگر انرژی دارم که بنویسم مال همین خوشحالی دوستم است که عکس انگشتش را برایم فرستاد .

4. چرا نمی توانم گریه کنم. هنوز بعد این همه سال نمی دانم که اول دلم می گیرد و بعد تنگ می شود. یا اول تنگ می شود بعد می گیرد. الان گرفته است. نمی دانم برای آدمهایی می گیرد که می میرند و مردم می گویند : " حق شان بود. " یا برای خودم می گیرد که نمی میرم و معتقدم حقم نیست. 

5. درست این است که این نوشته را ننویسم ولی مجبورم. برای خودم که برگردم و بخوانمش.


+ نوشته شده در  هشتم دی 1387ساعت 23:35  توسط پیاده  |